آزادی از زندگی
دو تا از آشنایان من ، عاشقانه همدیگر را دوست داشتند و پنهان و آشکار برای زندگی مشترک ابراز علاقه میکردند و ترسها و بیمها از مخالفت دیگران و سنگهایی که پیش پا میگذارند هر دو را آزرده و نگران میکرد تا بالاخره زندگی لبخندش را نمایان کرد و این دو به وصال هم رسیدند و نمونه ای شدند از زوجهای عاشقی که تحسین و حسرت دیگران را برمی انگیزند.

این دو دلداده روزهای طلایی زندگی را پشت سر میگذاردند بی آنکه چیزی بتواند ذره ای از شیرینی زندگی را برایشان کم کند و پس از دو سال خبر بارداری ، خوان نعمت دیگری برایشان باز کرد و برگی دیگر به دفتر خوشیختی این زوج زیبا افزود. رفتند و آمدند و مراقبت کردند و همراهی و عاقبت فرزند که دختر به غایت زیبایی بود چشم به جهان گشود و این دو دلداده را غرق شادی کرد . خوشبختی احساس شخصی انسانهاست و به میزان مال و اموال و مقدار قدرت و امکاناتی که فرد دارد وابسته نیست و در حالی که فردی با موقعیت مشخص احساس پوچی و بیهودگی میکند ، شخص دیگری با همان موقعیت و میزان کامیابی میشود خود را خوشیختترین احساس کند . بهر حال این زوج با عشقشان بهمدیگر و به فرزند زیبایشان جزو معدود خوشبخترینهای دنیا محسوب میشدند و اصلا بهم اجازه نمیدادند که مشکلی آن دیگری را بیازارد.

نه ماهی از تولد فرزند دلبندشان گذشته بود که زنی از نزدیکان برای احوالپرسی سری به آنها میزند و ضمن در آغوش گرفتن فرزند به نظرش می آید که کودک طبیعی نیست و به نسبت سنش ، میزان حرکتی و هوش کمتری را دارد و نگاهش آنگونه که باید، نافذ نیست. در حالی که سخت بوده که با نگاه عاشقانه این پدر و مادر عاشق به طفلشان ایرادی از کودک بگیرد، ناچار موضوع را به نرمی درمیان میگذارد و درخواست میکند بچه را به دکتری نشان دهند. زن و شوهر پس از رفتن میهمان ، بهم دلداری میدهند که حرف زده شده مربوط به حسادت احتمالی بوده و در حالی که هر کدام بشدت نگران بودند، سعی در آرامش دیگری داشتند. آنشب تقریبا خواب بچشم دو عاشق نرفت و فردا به اتفاق پیش بهترین دکتری که میشناختند رفتند و دکتر پس از معاینات اولیه تایید کرد که مشکلاتی وجود دارد که ناشی از ازدواج فامیلی بوده است. در زمان برگشتن از مطب دیگر برق خوشبختی در چشمان این دو کبوتر عاشق دیده نمیشد و در عین ناباوری باید قبول میکردند که فرزند دلبندشان معلول ذهنی حرکتی است و هیچ درمانی هم برای آن شناخته شده نیست.

آسمان آبی و نورانی زندگی آنان خیلی زود تبدیل به شب سرد هولناکی میشد که این دو عاشق سزاوار آن نبودند. روزها از پی هم گذشت تمام هوش این زوج سابقا خوشبخت صرف این میشد که از دیگران اطلاعات دکترهای خوب را پیدا کنند، دکتری نماند که مراجعه نکنند، برگشت خوشبختیشان وابسته به باز شدن این گره کور بود. چند نفر توصیه کردند بروند اروپا، آلمان و انگلیس و حتی اسرائیل را زیر پا گذاشتند و همه جا یک جواب شنیدند، این مشکل مادرزادی معالجه ندارد. حالا حتی میترسیدند که دوباره بچه دار شوند، زیر نظر دکتر دو بچه دیگر آوردند که خوشبختانه سالم بودند. ولی این غمشان را کاهش نمیداد، دو کبوتر شکسته بالی بودند که دیگر آن شور و اشتیاق به زندگی را نداشتند حتی فرزندانشان هم از داشتن چنان خواهری جلو دوست و آشنا احساس سرشکستگی میکردند. دختر معلولشان بزرگ و بزرگتر میشد و هرچند احساسات خوب انسانی را مانند تفکر و قدرت یادگیری و توان حرکتی را نداشت ولی بجای آن حس مقایسه خود با دیگران و حس حسادت و احساس درد ناتوانیش روز بروز افزایش می یافت و ضمن اینکه خود میفهمید که از دیگران خیلی عقبتر است ، گریه هایش و بازشدن عقده هایش بقیه را هم عذاب میداد. چاره ای نبود آواری بود که بر سر این خانواده خراب شده بود و باید میسوختند و میساختند و تحمل میکردند. کودک بزرگ و بزرگتر میشد ولی هنوز مانند یک نوزاد هیچ کنترلی برخود نداشت و تمام نیازهای خوردن و نظافت باید توسط والدین انجام میشد و حالا آثار بلوغش هم ظاهر میشد ، دیگر مادرش توان نظافت و بردن حمام و دستشویی را نداشت و کودک باید انتظار میکشید شب که پدرش خسته از سر کار برمیگردد، حمامش کند . در تمام این سالها ، این پدر و مادر باهم به هیچ میهمانی و یا عروسی و یا سفری نرفتند و حتما یکی از بچه مراقبت میکرد، هم بردن بچه کار مشکلی بود و از آن مهمتر، این کودک با دیدن کودکان همسن خود، تحمل خود را از دست میداد و چنان شیونی میکرد که تحملش برای همه دشوار بود. و ایندو همان زوج خوشبختی بودند که جدایی ناپذیر مینمودند و دست تقدیر حالا اینگونه بزمینشان زده بود. هنوز هم به پزشک مراجعه میکردند و دکترها محترمانه حرفشان این بود که دعا کنید زودتر این کودک بمیرد تا هم خودش راحت شود و هم شما. در همین اوان دوباره این زوج زیر نظر دکتر بچه دار شدند و هنوز جنین 6 ماهه بود که کودک معلولشان مرد، درست است که خیلی گریه کردند و خاکسپاری داشتند و تعزیه گرفتند ولی همه فامیل خوشحال بودند که این بلا از سر این خانواده ناکام رفع شد و شاید پدر و مادر هم بدون اینکه ابراز کنند نزدیک به همین نظر را داشتند بچه هایشان هم داشتند نفسی میکشیدند و مانند گرسنه ای که تازه به غذا رسیده، مدام به دیدار فامیل می رفتند و هر هفته سفری به شمال. یواش یواش زخم پانزده ساله این خانواده داشت بهبود پیدا میکرد که بچه بدنیا آمد و دقیقا همان شکل فرزند اولی و با همان وضعیت معلول ذهنی!!! و این گونه خانواده ای تباه شد و فرصت لبخند زدن و شادی را برای تمام عمر از دست داد.
چرا همه گذاشتند تمام عمر یک خانواده 4 نفری که میشد با خنده و خوشبختی و ایام خوب به سر شود صرف نگهداری تکه گوشتی شود که هیچکس آینده ای برای آن متصور نبود؟ چرا زندگی 4 انسان فدای جنینی نیمه کاره شد. چرا نمیشد با خلاص کردن این تکه گوشت ، خانواده ای را از درد و غم نجات داد؟
چرا مرگ خوش این طفل ناقص جنایت محسوب شود و تباه کردن عمر یک خانواده 4 نفره سالم گناه نیست؟ اگر به زندگی پرندگان دقت کنید ، جوجه هایی را که به هر علت ناقص میشوند را غذا نمیدهند و از لانه بیرون می اندازند تا بتوانند تمام انرژی خود را صرف جوجه های سالمشان کنند که میتوانند ادامه دهنده نسل باشند. چه بسیار افرادی داریم که خوب زندگی کردند و فرزندان خود را به جایگاه های علمی اجتماعی مناسب رسانده و در حد توان، زندگی مناسبی را اداره نمودند ولی از بد حادثه، به بیماریی مبتلا شده اند که علاجی ندارد و تنها کار باقیمانده اینست که درد و رنج بکشند تا آن بیماری آنقدر پیشرفت کند که منجر به مرگشان شود. چرا نباید این گروه اجازه داشته باشند که این دوران را کوتاه کنند و از پزشکان بخواهند که مرگ خوش ( اتانازی ، مرگیاری ، هومرگ ) را برایشان تجویز کنند؟

نگویید که در صورت تصویب چنین قانونی ممکن است در این قالب جنایاتی صورت گیرد که این نگرانی شامل همه قوانین است. درست است که مواردی وجود دارد که فردی را همه فکر میکرده اند لاجرم دارد میمیرد، بگونه ای نجات پیدا کرده ولی نباید این نگرانی اجازه دهد که ما گروه کثیری را مجبور به تحمل درد و رنج بی پایان و تقبل هزینه های سرسام آور پزشکی و اشغال امکانات محدود پزشکی کشور کنیم بلکه میشود دقت عمل گروه تصمیم ساز مرگ خوش را بالا برد که حتما چند پزشک متخصص و مسئول هستند. هرچند مرگ خوش ابتدا در آلمان نازی شروع شد و چون قرار بود این رژیم کوبیده شود ، این موضوع را هم در ادامه جانی بودن نازی ها ذکر میکنند ، لکن الان کشور های زیادی مرگ خوش را تصویب کرده و حسب درخواست مریض و خانواده وی ، توسط پزشکان تجویز میشود و به دو شیوه مستقیم و غیر مستقیم دسته بندی میشود . تجویز داروی کشنده و یا جدا کردن مریض از دستگاههای حمایتی شیوه مستقیم محسوب شده و در شیوه غیر مستقیم ، پزشک با تجویز دارویی، مقدمات مرگ بیمار را فراهم میکند. در کشورهای هلند، بلزیک، سوئیس، لوکزامبورگ و ایالات واشنگتن ، مونتانا، کالیفرنیا و اورگان آمریکا، روش غیر مستقیم قانونی است و پس از بررسی کمیسیون پزشکی انجام میشود و در سوئد و هلند حق پایان دادن به زندگی قانونی است .

با اینکه مشهور است که کلیسا با مرگ خوش مخالف است ولی مرگ پاپ ژان پل دوم، رهبر سابق کلیسا بیانگر اینست که درخواست مرگ خوش را کرده و در آخرین صحبتش به پیروانش گفته" بگذارید بروم خانه پدر" و پزشکان بر اساس خواست وی مراقبت لازم را برای زنده نگه داشتن او نکردند. در فیلم آمریکایی مشهور لیست سیاه ، بازیگر نقش اول فیلم، درخواست دوستش که سرطان استخوان دارد و باید درد بی پایانی را تحمل کند را اجابت میکند و مرگ او را تسهیل میکند. جالب است که محدودیتهای قانونی کشورها در زمینه مرگ خوش، سوئیس را تبدیل به کشوری کرده که افرادی که مریضیهای لاعلاج دارند را به عنوان آخرین سفر، به این کشور زیبا بکشاند و در آنجا با مرگ خوش و مرگ با عزت زندگی خود را پایان دهند.
"ژان ژاک دوگوش" سناتور بلژیکی که کارزاری را در حمایت از اوتانازی هدایت می کند در دفاع از قانونی شدن مرگ خودخواسته بیماران و از جمله بیماران خردسال در این کشور می گوید: واقعیت این است که امکانی که ما ایجاد کردیم به وضعیتی منجر شد که حالا خیلی از بیماران به نوعی آرامش خاطر دارند، چون می دانند که می توانند از این امکان استفاده کنند. البته اجباری به استفاده از این گزینه ندارند اما همین که چنین امکانی وجود داشته باشد تغییر بزرگی در وضعیت بسیاری از آنان ایجاد می کند.
به گزارش یورونیوز، بلژیک در سال ۲۰۱۴ مرگ خودخواسته برای بیماران زیر سن قانونی را به شرط رضایت والدین شان مجاز اعلام کرده و در حال حاضر تنها کشور دنیا است که اوتانازی را بدون محدودیت سنی مجاز میشمارد.

هلند هم اجازه مرگ خودخواسته را به کودکان داده اما سن این کودکان باید بالای ۱۲ سال باشد
کانادا نیز قوانینی را در ژوئن سال جاری تصویب کرد که به پزشکان اجازه میدهد تا به بیماری که خواهان اتانازی است، کمک کنند.
درسوئیس اجازه داده می شود که فردی مثلا با تجویز داروی سمی به مرگ فرد بیمار کمک کند.

سعدی نام اردیبهشت 97
www.blog.sadinam.com وبلاگ
SADINAM.COM آدرس سایت
YOUROFICE @ تلگرام
INFO@SADINAM.COM ایمیل
سیاست خارجی نامطلوب و بی نتیجه ایران
با پیروزی انقلاب اسلامی ایران و نفوذی که فرهنگ کمونیسم در میان روشنفکران آنزمان و بعنوان تنها الگوی انقلاب داشت ، تصور صدور انقلاب و پیوستن کشورهای اطراف به انقلاب ایران بر اساس آنچه که در روسیه اتفاق افتاد، مورد انتظار بود و بر این اساس که بزودی کل منطقه تحت تاثیر انقلاب ایران یکپارچه خواهد شد سیاست خارجی متداول مورد توجه قرار نگرفت، نگرشی که فکر میکرد خیلی سریع لبنان و بحرین و افغانستان و عراق و عربستان سعودی و مصر و هند و سایر کشورهای اسلامی تحت انقلاب ایران یکپارچه شده و به مبارزه با ابرقدرتهای زمان که آمریکا و شوروی بودند، برمیخیزد. اتفاقی که هرگز نیافتاد . براساس همین تفکر رهبران کشور به گروگانگیری بزرگ دولتی تن دادند و گروگانگیری 66 نفر اعضای سفارت آمریکا که در 13 آبان 58 توسط گروهی از دانشجویان دانشگاههای تهران بخاطر سفر شاه سابق به آمریکا و لزوم بازپسدهی شاه جهت محاکمه انجام شد، را به رسمیت شناختند و یکی از عجیبترین رفتار دولتی با سفرای دولت دیگر را به عرصه نمایش گذاشتیم. شاید در آن مقطع رهبران انقلاب فکر میکردند به همان راحتی که شاه کنار رفت و عرصه را برای اینان فراهم کرد، آمریکا و دیگر قدرتهای بزرگ هم براحتی تسلیم میشوند و ظرف چند روز شاه تحویل ایران میشود و حتی چند خواسته دیگر ما هم تامین میشود و پیروزیی بر پیروزیهایمان افزوده میشود و همگان دست پروردگار را در این پیروزیها خواهند دید!

اتفاق گروگانگیری اعضای یک سفارت خارجی با تایید دولت را شاید در هیج جا نتوان پیدا کرد. موضوع آنقدر غیر مرسوم بود که دولتی که توسط رهبر انقلاب ، انتخاب شده بود بخاطر آن استعفا کرد. در آنروز ها آنقدر حادثه گرایی باب شده بود که خیلی از استعفای دولت خوشحال هم شدند و فکر کردند که لابد نخست وزیر لیاقت همراهی انقلاب را از این مقطع به بعد نداشته و در همین مقطع بریده است!

و از تسخیر سفارت آمریکا بعنوان انقلاب دوم نام برده شد.حتی اگر دولتمردان وقت با این گروگانگیری موافق بودند شاید سیاستمدارانه تر بود که رسما مسئولیت گروگانگیری را به عهده نگیرند و حمله ای هم به دانشجویان متصرف سفارت انجام ندهند و بعنوان یک واسط تلاش کنند که هدف عودت شاه اینگونه تحقق پذیرد. ولی از آنجاییکه تصوری در جامعه شکل گرفته بود که دنیا در شرایطی قرار دارد که ما به راحتی به همه خواسته هایمان میرسیم و همه دنیا لاجرم در تصرف ما خواهد بود ، بی باکانه اینکار را هم نکردیم. جالب اینکه اکثر مردم از این گروگانگیری خوشحال بودند و واقعا فکر میکردند این موضوع نقطه عطفی در تاریخ بشریت محسوب میشود و برایمان افتخار و سربلندی می آورد.این گروگانگیری 444 روز بدون اینکه به هرگونه نتیجه ای منجر شود، طول کشید و با فشارهای تبلیغاتی آمریکا و همپیمانانش مشهور به کشوری شدیم که حتی اصول اولیه دیپلماسی را هم رعایت نمیکند و نهایتا از ترس تهاجم رییس جمهور بعدی آمریکا با عجله در الجزایر توافق کردیم و گروگانها آزاد شدند و در این میان ما مشروعیت دولتیمان را در همه جهان از دست دادیم بگونه ای که با هجوم ارتش عراق به ایران ، هیچ کشوری و یا سازمان بین المللی ناراحت نشد و از حقوق ما طرفداری نکرد و ما بدون اینکه به اشتباهمان پی ببریم و غلط بودن این رفتار را بپذیریم، همه دنیا را نکوهش کردیم که یا سرسپرده آمریکاست و یا از ترس او حقیقت را کتمان میکند.

این شاید بزرگترین بی سیاستی تاریخی ما بود که هنوز هم آثرات منفی آنرا دولتهایمان ومردممان متحمل میشوند بدون اینکه در ازای آن سودی عاید کشور شده باشد.البته بصورت مقطعی موضوع گروگانگیری و مبارزه با آمریکا رقبای داخلی حکومت را تضعیف کرد و باعث تحکیم پایه های حکومت شد. در آنزمان با شجاعت در تمام سخنرانیها و اجتماعات کلیه قدرتهای زمان به ناسزا گرفته میشدند و مرگ برآمریکا و شوروی و انگلیس و اسرائیل حتی چین رایج بود و بقیه کشورهایی هم که ذکر نمیشدند سرسپرده کشورهایی بودند که نام برده میشد. همزمان گردهماییهایی با حضور نمایندگان انقلابی بحرین و سوریه و عراق و لبنان و عربستان و مصر و عمان و یمن و صحرای غربی و لیبی و بقیه کشورهای اسلامی و غیر اسلامی برگذار میگردید و بیش از اینکه برنامه متفکرانه ای برای تسلط بر این کشورها و یا ایجاد تغییری در آنها وجود داشته باشد، تبلیغ کردیم که قراره همه کشورهای دور و برمان را به آشوب بکشیم حکومتهای موجود را ساقط کنیم و اینگونه به همه اعلام جنگ دادیم بدون اینکه برای جنگ آماده شده باشیم یا برنامه مدونی داشته باشیم و نه تنها ما نتیجه مثبتی نگرفتیم که عکس العمل آن کشورها منجر به اتحاد و دشمنی علیه ما شد و اینگونه ایران که ظرف 40 ساله گذشته کوچکترین تغییری را نتوانسته در کشورهای دیگر ایجاد کند مشهور به کشوری شد که عامل بی ثباتی و ترور و عملیات تروریستی است. در ادامه به مشکلات با هر کدام از کشورها میپردازیم:

- عربستان سعودی : در ابتدای انقلاب عربستان سعودی خود را در رده قدرتی ایران حساب نمیکرد و با اتخاذ سیاست خارجی صحیحی میشد بگونه ای عمل کرد که تا حدود زیادی این کشور از ما تبعیت کند ولی عدم وجود این سیاست باعث درگیری این کشور در مراحل مختلف با ما شد و با توجه به عدم وجود سیاست قابل قبول مقابله ای، کم کم آنقدر جری شد که اکنون خود را هماورد جنگ با ایران و پیروز نهایی این جنگ احتمالی میداند.تظاهر به دشمنی با عربستان و سایر کشورهای عربی، منجر شد به اتحاد کشورهای عربی با عراق که به ایران حمله کرده بود و اینگونه خود را در پشت صدام پنهان کردند تا ضربه نهایی به ما بخورد و از صدمات احتمالی ما مصون بمانند.اعنقاد ما به تئوری حماقت دشمنانمان منجر به این شد که در سال 66 تصمیم گرفتیم که مسجدالحرام را با دستان خالی حجاجمان فتح کنیم و پیاممان را به مسلمانهای دنیا برسانیم و اینکه پس از آن چه نتیجه ای حاصل میشود، بماند و اینگونه 275 تن از حجاجمان را به پای مرگ فرستادیم و 85 نفر مجروح و چه همه اهانت و بی احترامی به صد هزار هموطنی که در آن سال در حج بودند و در سالهای بعد و بدون حصول هر گونه دستاورد سیاسی، تلفات را پذیرفتیم و اعلام کردیم که ایران حق پاسخ مناسب را برای خود در قبال این جنایات محفوظ میدارد و دریغ از شلیک یک تیر بسوی عربستان و یا هر گونه عملیات مقابله به مثل.

اینگونه کشور ضعیفی را به دشمن بزرگمان تبدیل کردیم که در هر زمان تلاش کرد تا با قدرت اقتصادی خود ضرباتی را به ما وارد کند و آنهم از ترس صدمات موهومی که ما اصلا برنامه و توانی برای زدن به عربستان نداشتیم.در این سالها بجز صدمات دیپلماتیک که عربستان به ما وارد کرد، اقداماتی شبیه تیراندازی گارد دریایی عربستان به قایقهای ایرانی در 96/3/27 و کشته و اسیر کردن آنان که باز بی جواب ماند و تجاوز و آزار جنسی دو نوجوان زائر عمره ایرانی در فرودگاه جده در 94/1/8 و قربانی شدن 464 زائر ایرانی در منا در مهر 94 و بی احترامی های فراوان در صدور ویزای حج و نگه داشتن بیهوده زائران ایرانی در فرودگاهها و توهینهای زیاد به آنان در کشور عربستان علی رغم ارزآوری زیادی که حجاج ایرانی برای عربستان دارند ، را میشود نام برد و متاسفانه در این موارد هرگز سیاست خارجی بکمک نیامد تا بتواند از منافع مردم این مرز و بوم دفاع نماید و صرفا تهدیدات و دشنامهایی در صدا و سیمای ایران به آنها داده شد.
- امارات متحده عربی:این کشور در زمان پیروزی انقلاب در ضعیفترین وضعیت خود بسر میبرد و کاملا میتوانست تحت کنترل سیاسی ما قرار داشته باشد ولی بی توجهی سیاسی و رفتارهای نادرست ، این کشور را هم به دشمن بزرگی تبدیل کرد که در هر مقطعی که توانسته صدماتی را به اقتصاد و حیثیت کشور و منافع مردممان وارد کرده است. امارات متحده منافع زیادی از محدودیتهای جهانی ما برده و سالهای زیادی در صدر مسافرتهای توریستی مردم ما بوده و با توجه به اینکه نمیتوانستیم از کشورهای مبدا واردات انجام دهیم از طریق دبی بیشتر نیازمندیهای ما تامین شده و قاعدتا درصدی از مبلغ واردات ما نصیب امارات شده و باز بعلت محدودیتهای بیش از حد حکومت و فشارهای اجتماعی در کشورمان، افراد زیادی را بهمراه سرمایه هایشان به سوی دبی روانه کرد و بعد از درآمدهای نفتی امارات، ما نقش اساسی در پیشبرد اقتصاد دبی داشته ایم. و حتی دبی مرکزی شد که زنان و دختران ایرانی بخاطر کسب درآمد دلاری،با بی اخلاقی بتصاحب ثروتمندان امارات درآیند و و در عین کسب بیشترین سود تجارت و موقعیت خاص ایران توسط امارات،انواع بی احترامی به ایرانیان صورت میگرفت

و بحث سه جزیره ایرانی همیشه جزو ادعاهای دبی بوده و با پول و نفوذ حاکمان امارات ، پروسه تغییر نام خلیج فارس به خلیج عربی پیگیری میشود ، در اسفند 94 رئیس پلیس دبی خواستار اخراج همه ایرانیان از دبی شد، سرمایه گذاران ایرانی را که با تبلیغات شبکه های ماهواره ای برای خرید آپارتمانهای ساخته نشده دبی جذب کرده بودند، در اواخر دهه 80 اخراج کردند بدون اینکه خسارتی به آنها داده شود و دولت ایران هم نتوانست و یا نخواست کاری برای این انبوه هموطنانمان بکند شاید فکر کردیم چشمشان کور ، می خواستند نروند! و در 94/6/15 به بهانه کشف مواد مخدر، 152 مسافر یک پرواز ایرانی را عریان کرده و با گستاخی توسط پلیس فرودگاه بازرسی شدند و حتی از فروبردن دست در اندام زنان و دختران هم برای بازرسی خودداری نکردند و در این میان بکارت یک دختر ایرانی را هم برداشتند و تمام مسافران ایرانی4 ساعت عریان و بلاتکلیف بودند و همه این گستاخیها را کشوری انجام میدهد که با یک موشک، کل سیستمش بهم میپاشد و ما در این 40 سال از تمام قدرتمان نتوانستیم حتی برای تهدید استفاده کنیم تا شاید کشوری به این کوچکی بخود اجازه ندهد که گستاخی بزرگی انجام دهد.

- افغانستان: زمانیکه افغانستان به تصرف دولت طرفدار شوروی درآمد ، سیل پناهجویان افغانی به سمت ایران سرازیر شد و سالها مشکلات اجتماعی زیادی را برای ما ایجاد کرد و در همین دوران کمکهای قابل توجهی به گروههای مبارز افغانستان کردیم و با این همه هزینه ، الان باید سهمی در اقتصاد و سیاست افغانستان میداشتیم که بعلت بلاتکلیفی سیاسی ما، همه سرمایه گذاریها بلااثر شده و اکنون افغانستان حتی یک کشور دوست هم محسوب نمیشود. بزرگترین حادثه ای که اتفاق افتاد و ما بی تفاوت از کنار آن گذشتیم، کشتار بیرحمانه 11 کنسول ایرانی در مزارشریف توسط نیروهای طالبان و پاکستان در 17 مرداد 77 بود و جا داشت بعنوان زهرچشم یک شهر افغانستان تصرف گردد که با توجه به عدم تسلط طالبان ، کاملا امکان پذیر بود ولی بخاطر ترسی که جنگ عراق برایمان ایجاد کرده بود، اینکار را نکردیم و ما که هنوز داریم جور گروگانگیری سفارت آمریکا را میکشیم، گذاشتیم این جنایت افغانها به فراموشی سپرده شود و در صدر کشورهایی قرار بگیریم که جان و مال مردمشان بی ارزش است.

دولت طالبان به این هم اکتفا نکرد و تمامی استانهای خراسان، سمنان،کرمان و بلوچستان محل تاخت و تازش شد و چند ایرانی را می ربودند و درخواست میلیونها تومان پول میکردند و اینگونه جان و مال مردم تباه شد و مدت مدیدی امنیت در این مناطق وجود نداشت و باز صبر انقلابی دولت مانع از هر گونه اقدامی برای این گستاخیهای یک دولت خارجی شد. در سالهای بعد هم (2001) سپاه قدس ایران کمکهای فراوانی به نیروهای آمریکایی برای فتح هرات و بقیه نقاط افغانستان کرد ولی بلاتکلیفی سیاسی مانع از بهره برداری صحیح از این کارها شد و در نهایت هم به آمریکا بدهکار شدیم و هم افغانستان.
- پاکستان:مرز این کشور همیشه محل درگیری با گروههای قاچاقچی و یا گروههای افراطی بوده است و باز سیاست خارجی مناسب و حسن همجواری نتوانست برای این مشکل راه حل مناسبی پیدا کند برای مثال در 96/10/4 در سراوان یک مرزبان ما کشته شد،در 95/4/17 چهارنفر مرزبان ما در نقطه صفر مرزی پیشین کشته شدند، در 96/2/7 نه نفر مرزبان ما در میرجاوه کشته شدند،در 94/1/18 هشت مرزبان در محل میل 239 در کمین اشرار قرار گرفته و کشته شدند، در 92/8/4 در حمله به پاسگاه 167 گزبستان هنگ سراوان 17 مرزبان ایرانی کشته و هشت نفر اسیر شدند که به خاک پاکستان منتقل شدند و صدها مورد مشابه دیگر.

موضوع خط لوله صلح به پاکستان و هند هم موضوع دیگری است که بخاطر بیکفایتی سیاسی سیاستمدارانمان بجایی نرسید و علی رغم هزینه انجام شده توسط ایران برای کشیدن لوله تا مرز پاکستان، با لابی آمریکا و عربستان سعودی و کمک یک و نیم میلیارد دلاری عربستان به پاکستان، موضوع مختومه شد و بازار گاز پاکستان کاملا در اختیار قطر قرار گرفت.

- همسایگان شمالی: با اضمحلال شوروی ، ترکمنستان و کشورهای آذربایجان و ارمنستان و گرجستان فضای بسیار مناسبی برای ایران بود تا ضمن توسعه روابط اقتصادی ، بتواند از نفوذ لازم در این کشورها که زمانی جزو ایران بوده اند بهره ببرد ولی خیلی زود کوته نگری تجار ما باعث شد بازارهای این کشورها بخاطر ارسال اجناس بی کیفیت بر روی ایران بسته شود و دراختیار ترکیه قرار گرفت و باز بی کفایتی سیاسی منجر به عدم حسن همجواری و دوستی ما با این کشورها گردید ترکمنستان چند بار جریان گاز را بروی ما قطع کرد و حتی ترانزیت کالا را با مشکلات فراوانی روبرو کرد و تیراندازی آنها بسوی ماهیگیران ایرانی در 97/1/1 منجر به کشته شدن دو نفر و اسارت دو نفر دیگر شد و صدها زندانی ایرانی سالهاست در زندانهای ترکمنستان بسر میبرند.

روابط با آذربایجان هم هیچوقت تعریفی نداشته و اگر گاهی تیره نبوده ، دوستانه هم نیست و مهمتر اینکه ما پس از 90 سال هنوز نتوانستیم نفت شمال را استخراج کنیم و از این منابع عظیم مالی که دراختیارمان است استفاده کنیم
- عراق و سوریه: کشور ما پس از حمله آمریکا به عراق بشدت در این دو کشور درگیر شده و هزینه های فراوانی را برای کسب نفوذ انجام داده که امیدواریم به سرنوشت بقیه مرارتهایی که در کشورهای دیگر کشیدیم دچار نشود و در انتها سود سرمایه گذاری و حضور و نفوذ را بقیه نبرند و امیدواریم پس از این همه هزینه ، این کشورها به دشمنانمان تبدیل نشوند هرچند که همین چند روز پیش با حمله موشکی اسرائیل به پایگاه ما در سوریه، چند ایرانی کشته شدند

و ما که هر روز چند بار اسرائیل و آمریکا را در شعار میکشیم، جرئت مقابله به مثل را نداشتیم و فقط تهدید کردیم که اگر بازهم اسرائیل از این جنایات انجام دهد، حمله متقابل میکنیم!!

ترکیه: این کشور هم به لحاظ نیازهای فراوان ما و تامین آن از طریق ترکیه، رشد قابل توجهی پیدا کرد و اکنون به یکی از قطبهای گردشگری ایرانیان هم تبدیل شده و تلاش فراوانی را مینماید که سرمایه های ایرانیان را در ویلاها و آپارتمانها جذب نماید. روابط ما با ترکیه خوشبختانه به بدی روابط با بقیه کشورهای همسایه نشده ولی درضمن نتوانسته ایم با سیاست مناسب به دوستی پایدار این کشور اتکا کنیم.
سعدی نام فروردین 97
www.blog.sadinam.com وبلاگ
SADINAM.COM آدرس سایت
YOUROFICE @ تلگرام
INFO@SADINAM.COM ایمیل
داستان زندگی من
تغییراتی را حس میکنم، چیزی در من زنده میشود،دارم احساس پیدا میکنم،پدیده ای که نمیشناسمش، احساسی از" من بودن" پدید می آمد، پوسته نازکم را میشکافم و جوانه ام را آزاد میکنم و بسمت بالا میفرستم، نور خفیفی من را صدا میکند،ندایی درونی میگه باید به آن نور برسم تا تنم را گرم کنه، هیجان رسیدن به نور لرزه ای بر اندامم می اندازه، کمی جلوتر میروم، سنگی سر راهم است و نمیخواهد بخاطر تازه واردی مثل من جابجا شود،شاید هم نمیتواند، خیلی زور میزنم، سنگ را کمی جابجا میکنم و از کنارش لیز میخورم و به بالا میروم.فکر اینکه به نور رسیدن چه مفهومی داره و چه خواهم دید، تمام سلولهای تنم را فشار میده و با امید و قدرت بیشتری خاک را میشکافم و جلو میروم و نور بیشتر میشه و هیجان من افزونتر،زمان بکندی میگذره و پیش رفتن سخت و باز هم بیشتر تلاش میکنم، خیلی تعجب میکنم که تا حالا کجا بودم؟ یعنی خواب بودم؟ هیچ خاطره ای ندارم و اصلا نمیدانم از کی اینجا بودم و یا چگونه؟ ولی اینها اهمیتی نداره، مهم اینه که من امروز هستم و دارم بجلو میرم، داره سرعتم بیشتر میشه و روشنایی بیشتر و باید این راه سخت را به اتمام برسانم، کمی دیگر جلو میروم ، نور باز هم بیشتر میشه، با پشتم تکه خاکی که راهم را بسته کنار میزنم و آنطرف می اندازم و وای!!! در میان دنیایی از نور قد علم میکنم و محو تماشای خورشید میشوم و حالا به موجودی که به من گرمای تولد داده و منو بسمت خودش کشونده سلام میکنم، البته جوابی نمیشنوم و خودم را متقاعد میکنم خورشید با هدایت من به سمت خودش ، سلام کرده است.

من اکنون در وسط دشتی هستم که تا جایی که میبینم ادامه داره و کوهی بلند در نزدیکی من خودنمایی میکنه که پشتش کوههای بلندتری قرار داره و انگار دست همو گرفتن ، چند درخت در دور و نزدیک و بوته های خار که همه جا به چشم میخوره و معلوم نیست زنده اند یا مرده و بوته گونی در نزدیکم و هزاران جوانه ای که گویا همزاد منند و آنکس که من را دعوت کرده، گویی آنها را هم دعوت کرده و خیلیهاشون شیه منند و تعداد زیادی هم شکلشون فرق میکنه و آسمانی که تمام این دشت را فرا گرفته و من عاشق این رنگ آبیشم.رنگ آسمون هر چی به خورشید نزدیکتر میشه، سفید تر میشه و خورشید که در آسمان میدرخشه وگویا پدر همه ماست . همینجور که ساقه ام را راست میکنم و برگهای کوچکم را باز تا فرصت بزرگ شدن برگهای زیر اون ایجاد بشه، اطرافم را هم نگاه میکنم و از این صبح دل انگیز که حالا منم جزئی از آن هستم ، لذت میبرم. خورشید تند تند جایش را در آسمان عوض میکند و راهی را در آسمان می پیماید و هزاران گیاه مانند من در حال قد علم کردن و رشد کردنند، گیاهانی که مثل من امروز متولد شدند و مانند من ، هاج و واجند. باید از اطلاعات بوته گون و درختی که نزدیک من است استفاده کنم. اینجور که معلومه، این آسمان و زمین بوده اند و این منم که تازه امروز درک دیدن و فهمیدن را پیدا کردم و منم که امروز متولد شدم. گون با بی اعتنایی جواب سلامم را میدهد لابد چشمش از دیدن گیاهانی مثل من پر است، همینقدر اعتنا هم برام ارزشمنده، تشنه فهمیدن و دانستنم. با عجله سئوال میکنم، من کیم؟ کجام؟ اینجا کجاست؟ تا حالا کجا بودم؟ بعد از این چی میشه؟ تو از کی اینجایی؟ با تکان آرامی که بخودش میده، آرام میگیرم، مفهومش اینه که جوابامو میگیرم و حالا وقت زیاده. اصرار داره که من پارسال و سالهای قبل هم بودم و با شروع زمستان بوته ام از بین رفته و در بهار سال بعد دوباره سر از خاک درآورده ام، ولی من که هیچ خاطره ای ندارم، پس من نبوده ام ، شاید مادرم را میگه که لابد شبیه من بوده. نمتونم قبول کنم که زمستان خوابیدم و دوباره بیدار شدم و هیچ خاطره ای ندارم، مطمئنم که اشتباه میکنه و اگر سئوال اول را اشتباه جواب میده ، چطور به بقیه جواباش اعتماد کنم؟ حشره ای از کنارم رد میشه، از نگاهش میشه فهمید که منو میشناسه، اونم معتقده که من هر سال همینموقع سر از خاک در می آورم و در پاییز بذرم زیر خاک میره و بهار دوباره از اول. درخت آلبالوی نزدیکم هم نظرش همینه، اونم منو میشناسه، و برای اطمینانم مشخصاتم و قدم و گلم و تعداد برگهام را توضیح میده و حتی پروانه هایی که دوستم دارند را میشناسه برای آلبالو فرق نمیکنه که اونی که ازش خاطره داره ، خودمم یا مادرمه و این منو گیج میکنه. توی دشت گیاهانی که شبیه من بودند زیاد بود و اونا همه مارو مثل هم میدیدند و معتقد بودند همه یکی هستیم و حتی اونایی که سالهای قبل اینجا بودند، من قبول ندارم، این احساس زیستن را من امروز صاحب شدم و این اولین روزیست که فرصت دیدن و دیده شدن را پیدا کردم، فرصت فهمیدن و احساس کردن، فرصت ترس و شادی، فرصت تلاش و کوشش. آنهایی که شبیه مند یا قبل از من زندگی میکردند، خواهر برادرها و اجداد منند و من فقط امروزه که دارم زندگی میکنم. خارها هم دارند تکانی بخود میدهند، انگار دارند از خواب بلند میشوند، آنها هم مانند درخت آلبالو سالهای زیادی را بیاد دارند و عمرشان از گون هم بیشتره. همه گیاهان همزاد من بشدت دارند تلاش میکنند رشد کنند و برگ جدید دربیاورند و انگار همه احساس میکنیم از زندگی عقب مانده ایم و باید با سرعت بیشتری این عقب ماندگی را جبران کنیم. زمان بسرعت میگذره و خورشید در آسمان میدوه و حالا به وسط آسمان رسیده، گون میگه چند ساعت دیگه خورشید غروب میکنه و از حالا دلم داره برای نبودن خورشید تنگ میشه.

بوته گون
حالا گرمای خورشید را بیشتر احساس میکنم و تنم را قلقلک میده، باید آب بیشتری جذب کنم و به برگهام برسونم. خورشید هم مثل گیاهان قدیمی بمن نگاه میکنه و انگار که منو میشناسه و با اینکه این نگاه آرامش بخشه، ولی لجم درمیاد، دلم میخواد به من بعنوان یک موجود جدید و متفاوت ، توجه خاص کنند. مورچه ها با سرعت از کنارم اینور و آنور میروند و بعد در حالی که چیزی شکار کرده اند برمیگردند، یکیشون جلو من می ایسته و منو برانداز میکنه و چند بار شاخکاشو اینور و اونور میکنه، نمدونم داره بهم سلام میکنه یا دهن کجی، بعد مستقیم به سمتم میادو از ساقه ام براحتی بالا میره و خودشو به نوک برگم میرسونه و پوسته ای که من از اون بیرون اومدم و هنوز به نوک برگم چسبیده را برمیداره و پایین میاد، آخیش خیالم راحت شد هم از اینکه مورد توجه قرار گرفتم خوشحال بودم و هم اینکه صدمه ای به من نزد، راستش تنم زیر پاهاش قلقلک میشد و این حسو دوست داشتم، مورچه هم انگار نگرانی منو درک میکنه چون میگه نترس، فقط باید نگران گوسفند باشی که گیاهها را میخوره و یا اینکه ساقه ات زیر پای حیوان بزرگی بشکنه. لحظه به لحظه چیزهای جدیدی یاد میگیرم و سرخوشی ساده موقع تولدم داره جاشو به تجربه و دانش همراه با نگرانی خطرات پیش رو میده. تند تند آب همراه با مواد غذایی توی خاک را هورت میکشم و با کمک نور خورشید ، جونی به برگها و ساقه نحیفم میدم، حالا دیگه دو تا برگم کاملا باز شدند و جوانه دو برگ دیگر در حال رشد بودند. دلم میخواد تند تند بزرگ بشم اندازه گون، نه اندازه آلبالو، نه اندازه کوه، اصلا میخوام دستم به خورشید برسه ولی خار حالمو میگیره و بهم میگه که عاقبت من قد خار میشم نه بلندتر. نمدونم چه حکایتیه که هرچی با خودم فکر میکنم بقیه میفهمند و جوابمو میدهند، انگار بلند بلند فکر میکنم! گاه گاهی پرنده ها دور و برم میپلکند و دانه ای شکار میکنند و جیک جیک کنان دور میشوند، نمیدونم با اون نوک تیزشون میتونند به من صدمه بزنند یا نه.دلم میخواد همیشه اینجا باشم و لذت ببرم ، دلم نمیخواهد لقمه یک چرنده بشم و یا بخاطر بی احتیاطی موجود دیگری نابود شوم و این لحظات خوشم از بین بره. دور تا دورم صدای تولد میاد و هر چند دقیقه گیاه جدیدی خندان سر از خاک برمیداره و منو یاد سرخوشی لحظه تولد خودم می اندازه و حالا نوبت منه که سنگین جواب سلام این تازه واردها را بدم، بالاخره منم برای خودم کلی تجربه کسب کردم. گوشه آسمان سفید میشه و این سفیدی بسرعت به وسط آسمان کشیده میشه و جلو خورشید را میگیره. فکر میکنم خورشید اینجوری غروب میکنه. بقیه آسمان هم سفید میشه، برقی در آسمان میزنه و بعد صدای مهیب و ناگهان تنم خیس میشه، باران شدیدی در حال باریدنه، یک قطره درشت باران روی برگم میریزه و برگم خم میشه، میترسم که برگم کنده بشه و لی نگرانیم جاشو به سرخوشی وصف ناپذیری میده، با هر قطره ای که روم میریزه دلم خنک میشه و گرمای جانبخش خورشید را به خنکی دلنوازی تبدیل میکنه، بدون هیچ استرسی تنم را به ضربات شیرین باران میسپارم و همزمان آب رسیده به ریشه را هورت میکشم و اینگونه آب حیات درون و بیرونم جریان پیدا میکنه. چند رعد و برق دیگه هم زده میشه و انگار بارانو میترسونه و قطرات را با سرعت بیشتری به سمت زمین فراری میده و با شدت بیشتری به سطح خاک و گیاهان میخورند. گون میکه رعد و برق داره گیاهها را از خواب بیدار میکنه. رخوت جذابی تنم را فرا گرفته و احساس میکنم هیچ آرزوی زیباتری از اینکه زیر باران باشم ندارم. خورشید غروب نکرده و هنوز جاش از زیر ابر پیداست و از پشت ابر هم گرمایش لذت بخش.بارش خیلی طول نمیکشه ، اول شدتش کم میشه و بعد هم تموم و به همون سرعتی که ابرها آسمونو پر کرده بودند، دارند اونو خالی میکنند. دوباره از یکطرف آسمان آبی میشه بعد خورشید در میاد و باز با تابش خورشید تنم دوباره رخوتی بیشتر پیدا میکنه و احساس میکنم سرعت رشدم داره زیاد میشه و دو تا برگ دیگه هم باز میکنم. دور و برمو نگاه میکنم همه گیاهان بزرگتر شدند و خیلی جوانه های جدید سر از خاک در آورده اند و یک شاخه آلبالو پر از شکوفه های سفید شده و گون راست گفت ، رعد وبرق همه رو بیدار کرده.

درخت آلبالو
خورشید همچنان مسیرشو تو آسمون ادامه میده و انگار داره می افته و پایین می ره، البته نه روی سر ما ، در دوردستها و در آخر دشتی که من میبینمم. خیلی زود خورشید زرد، قرمز میشه و بعد نصفش گم میشه و می افته ولی از نوری که بالا می اومد میشد فهمید که هنوز زنده است. هنوز قطرات باران روی برگها و ساقه ام خشک نشده و نبودن خورشید، یکجور ترس و تنهایی برام میاره. گیاهان باتجربه تر آرومند و دغدغه ای ندارند و همین آرومم میکنه. سوسک زشتی با عجله از کنارم رد میشه و با دیدن من می ایسته و با تکون دادن شاخکهای درازش منو ورانداز میکنه و بهم نزدیک میشه و دهنشو توی قطره باران رو ساقه ام فرو میکنه و اونو هورت میکشه و بعد با عجله دور میشه، نمدونم چه حسی دارم و همینکه صدمه نخوردم، دلخور نیستم.بعضی از گیاهان که گل دارند، با غروب آفتاب انگار قهر کردند و گلاشونو جمع کردند انگار فقط به عشق خورشید خودنمایی میکنند و به نگاه بقیه اهمیتی نمیدهند. بتدریج داره هوا تاریک میشه و من بسختی دور و بر خودمو میبینم. حیوون بزرگ پشمالویی به من نزدیک میشود، وحشت وجودمو میگیره، حتما حالا که پشتیبانم ، خورشید غروب کرده اومده منو بخوره، حتما این گوسفنده، خوشبختانه بی تفاوت از کنارم رد میشه و بعدا فهمیدم سگ بوده. همینجور که هوا تاریکتر میشه، چراغهای کوچولویی تو آسمون روشن میشه که بعضیاشون چشمک میزنند، شروع به شمردنشون میکنم، خیلی زیادن ، حتی بیشتر از جوانه هایی که دور و برم هست و یک ماه گنده هم توی آسمون هست ، اندازه خورشید ولی سفید، گون میگه ماه مارو بسمت خودش میکشه و واسه همین تو شب قدمون بلند میشه، راست میگه ، ساقه ام داره قد میکشه و حالا دو سه برابر لحظه تولدمم. تمام شبو به هورت کشیدن آب و غذا و تماشای آسمون مشغولم، گاهی هم نسیمی تنمو نوازش میده و تکون میخورم و اینجوری خستگی یک جا ایستادنمون رفع میشه.

همه جا رو سکوت گرفته و تنها صدای خش خش رشد گیاهان بگوش میرسه و گاهی هم صدای پای حشره ای که با عجله داره ردمیشه. من دارم به دو برگ جدید فکر میکنم. همون جایی که صبح خورشیدو دیدم ، داره روشن میشه و معلومه که خورشید داره از توی چاه در میاد. چیزی که نمیفهمم اینه که خورشید موقع غروب توی چاه اونور آسمون فرو رفت و حالا داره از چاه اینوری در میاد!! تن و بدنم تشنه اشعه سوزان خورشیده و برای بیرون اومدن خورشید لحظه شماری میکنم. با طلوع خورشید هزاران گیاه سر از خاک درآوردند و لبخند زیبای خورشید را نگاه کردند و منو یاد خاطره لحظه تولدم می اندازه.حالا دیگه مطمئنم که خورشید هست و گم نمیشه، فقط شبا که خسته میشه میره میخوابه مثل خیلی از جانورهایی که شب غیبشون زد. ماه هنوز توی آسمونه و نمدونم چطوری خودشو گم میکنه، شاید بخاطر اینکه هیچکی در حضور خورشید به او توجه نمیکنه! آلبالو باز شکوفه بیشتری درآورده و خیلی از گیاهان یا گل جدید درآوردند ویا گلاشون را بازکردند.رفت و آمد و آواز پرنده ها هممون را سرخوش میکنه و با وزیدن نسیم صبحگاهی، همه با ریتم آواز پرنده ها میرقصیم و دشت پر میشه از خنده و خوشی و امید و جوانه و منم خوشحالم که امسال در این جشن دعوتم. تنها چیزی که آزارم میده سررسیدن بیموقع گوسفنده. حتی فک میکنم اگه قراره منو گوسفند بخوره کاش بعد از گل دادن و یخش بذرم باشه نه قبلش. دلم میخواد این شادی زیستن که بدون هیچ چمداشتی به من هدیه شده را به بچه هام که هرگز نمیبینمشون هدیه بدم. حتی با حرف گون قانع میشوم که اونایی که بهار بعدی متولد میشوند و سر از خاک درمیآورند، بچه هام نیستند بلکه خودمم که دوباره متولد شدم و فقط خاطرات زندگی فبلمو ندارم. اگر نگاه آشنای موجودات دورو برم را مبنا بگیرم، پس من سالهای قبل هم جوانه زدم و با پراکندن تعداد زیادی بذر تعداد خودمو بیشتر کردم. گاهی فکر میکنم کاش مورچه منو از گوسفند و مرگ نترسانده بود و این لحظات به این زیبایی را با این نگرانی بی نتیجه خراب نمیکردم.چند روز بعد شکوفه های آلبالو تبدیل به میوه های گرد و سبزی شده و یک روز هم کل دامنه کوه جلو من پر میشه از شقایقهای وحشی که زیبایی خیره کننده ای به دشتمون میده، حالا دیکر کوه و دشت پر از گیاههای مختلفی است که روییده اندو جای خالی روی زمین پیدا نمیشود.

باز ظهرها زیر نور خورشید گرم گرم میشویم و کمی بعد ابرها می آیند و بارون بهاری تنمون را نوازش میده و خنک میکنه و بعد دوباره با آخرین تابشهای خورشید لذت میبریم و با کمک باد ، تمام دشت به رقص در می آید و آواز میخواند و سرخوشی مستانه ای همه را فرا میگیرد. از حالا دلم برای ترنم و آواز و رقص همنوعای من در سالهای بعد در این فضای دل انگیز تنگ میشه و از اینکه من آنزمان در بینشان نیستم و یا اگر هستم خاطرات امروزم را ندارم حسودیم میشه. روزها چنان شادمانه میگذرد که تعداد آنها از دستم دررفته است و گویی سرعت گذر روزها بیشتر شده است. خیلی زود شقایقها پرپر میشوند و بیشتر گیاهان گل میدهند و بذرشان را می افشانند و کم کم زیر نور شدید آفتاب محو میشوند. ابرها هم چندین روز است که پیداشون نمیشه. اکنون قد من قد خار کنارم شده و همه همنوعای منهم در همین شرایطند. حالا دیگه یک آرزو دارم و اون اینکه گل بدم و ببینم گلم چه رنگه و از شما چه پنهان یک کم هم دلم جوش افتاده و با اینکه همه همنوعای من گل نداده اند ولی من به آنها کار ندارم و دلم میخواد زودتر این کار را بکنم.چند روز بعد خوابهای آشفته ام تعبیر شد و سروکله یک گله گوسفند پشمالو پیداشد قلبم داره می ایسته،اونا هیچ حسی نسبت به موجودات دور و برشون ندارند، ساقه گیاهها را بدندون میگیرندو کله گنده شون را تکون میدهند و گیاهو ریشه کن میکنند و قورت میدهند و می روند سراغ بعدی و اصلا عقلشون نمیرسه که هر کدوم از این گیاهها با کلی آرزو جوانه زده و رشد کردند، خار میگه چکار کنند اگر گیاه نخورند میمیرند. همینجور نگرانم که میبینم یک گوسفند به من زل زده و حالا داره میاد جلو، دیگه دارم مرگو بچشمم میبینم و هیچ وسیله ای برای اینکه جلو خورده شدن توسط این پشمالو را بگیرم ، ندارم . با چشمانی از حدقه درآمده میبینم که گوسفند دهن گنده شو باز کرده و کله شو به سمتم میاره، همه رویاهام رنگ میبازند و خودمو مرده به حساب میآورم. همینجور که گوسفند دهنشو بسمتم میاره چند تا از خارهای بته خار کنارم تو دماغش میره و یهو سرشو عقب میکشه، کمی با خشم نگاهم میکنه و بعد راهشو کج میکنه و از طرف دیگه میره. انگار تمام بدنم از ترس عرق کرده، کمی آرامش میگیرم و از اینکه همسایه خاردارم منو از مرگ حتمی نجات داده خوشحالم و دلم میخواد با شاخه هایم در آغوشش بگیرم.

روزها از پی هم میگذرد صبح را با طلوع زیبای خورشید آغاز میکنم و از گرمایش در طول روز لذت میبرم، البته حالا ظهرها خیلی گرم میشه و من بشدت تشنه میشوم، خاک سطحی هم خشک خشک شده و من غیر از اینکه قدم را بلند کردم، ریشه هام را هم هر چه بیشتر در عمق خاک که رطوبت بیشتری دارد فرستادم، با غروب زیبای آفتاب به انتظار پیداشدن ستاره ها و ماه می نشینم، ستاره ها هر روز جایشان عوض میشه و انگار دارند دور آسمان میچرخند، ماه هم کوچک و بزرگ میشود. خار که 15 سال سن دارد از روی این علامتها حساب میکرد که کی باز زمستان می آید. هر شب چند ستاره با سرعت بسوی ما می آمدند و بعد میسوختند، خار بهشون سنگ آسمانی میگفت. نزدیکهای صبح ، شبنم روی برگهایم مینشست و من قسمتی از آب مورد نیازم را از شبنم تامین میکنم. حالا شبها را بیشتر از روزها دوست دارم و موضوعات بیشتری در آسمان برای تماشاکردن وجود داره. چند تا ستاره را بیشتر از بقیه دوست دارم و گاهی زیر لب آرزوهامو با اونا درمیان میگذارم و از اینکه بعد از تموم شدن حرفم بهم چشمک میزنند، فکر میکنم حرفمو شنیدند. یکبار هم این موضوع را با گون درمیان گذاشتم بهم خندید و گفت خورشید و ماه و ستاره ها در زندگی و رشدمون تاثیر دارند ولی نمی تونند آرزوهامونو برآورده کنند، با اینکه همه گون را خیلی عاقل و با تجربه میدانند ولی من این حرفشو قبول ندارم و مطمئنم ستاره های من ، مراقب منند تازه یک دلیل هم دارم، یک شب پیش ستاره ها آرزو کردم فردا برام اتفاق خوبی بیافته، تا حدود عصر خبری نشد و بعد یکدسته پروانه خوشگل اومدند توی دشت و یکیشون که از همه بزرگتر و خوشگلتر بود روی برگم نشست، پاهاش به نرمی نسیم بود پشت بالش به رنگ شقایق بهاری و روی بالهایش رنگارنگ با طرحی چشم نواز. اینقدر خوشحال شدم که گفتم مرسی ستاره و پروانه جواب داد اسمم ستاره نیست و من توضیح دادم که آرزوی همنشینی با تو را ستاره برایم برآورده کرده و دارم از ستاره تشکر میکنم، پروانه بی توجه به حرفام بال زد و رفت. وقتی از خار شنیدم که پروانه فقط سه روز عمر میکند لجم گرفت که موجود به این زیبایی چرا باید عمرش کوتاه باشد ، اونوقت این خار زشت کنار من میتونه تا سیصد سال عمر کنه. بعد از اون بازم پروانه ها به ما سر می زنند ولی هیچکدام به زیبایی آن اولی نمی رسند. حالا قد من از خار هم یک کم بلندتره و هوا داره خنک تر میشه و طبق حساب خار اوایل شهریوره و من هنوز گل نداده ام. شبا یواشکی به ستاره ها التماس میکنم که کمکم کنن زودتر گل دربیارم و گون که احتمالا نگرانیم را درک کرده میگه که همین روزها، یک روز صبح شکوفه میکنم. همینجور هم شد چند روز بعد شکوفه کردم یک شکوفه 5 پر سفید که کمی متمایل به صورتی بود و کم کم زیر شکوفه غده ای ایجاد شد که تخمکهایم در آن شکل میگیرد. از اینکه همه چیز مطابق پیش بینی گون پیش میرود فهمیدم که بیخودی برای ستاره ها گریه زاری کردم و بهشون التماس کردم. با اینکه دیگه از ستاره ها درخواست برآورده کردن آرزو ندارم ولی هنوز دوستشون دارم، اون پروانه خوشگل که با پاهای نازش روی برگم نشست را هم دوست دارم، عاشق خورشید هم هستم، رعد وبرق و ابر و باران را هم که خیلی وقته ندیدم دوست دارم، درخت آلبالو و بوته گون را هم دوست دارم، بذرهایی که قراره همه جا پخششون کنم و سال دیگه جوانه میزنند را هم دوست دارم و واقعا دارم باور میکنم که تولد بذرهام که سال دیگه سر از خاک در می آورند ، تولد خودم محسوب میشه و تا وقتی اونها زنده اند، منم که زنده ام، فقط همین بوته خار که یکبار هم جونمو نجات داده دوست ندارم و خیلی هم از این حسم خجالت میکشم. چند روز بعد تخمدانم ترک میخورد و با کمک باد کم کم بذرم را دور و برم پخش میکنم و روزی که آخرین تخمدانم ترکید، و بذراش ریخت، انگار بار بزرگی از روی دوشم برداشتند. حالا دیگه از هیچی نمیترسم، حالا راه تولد دوباره ام را طی کردم و باید فقط از زیباییهای دور و برم و آسمون کمال لذت راببرم حالا دلم میخواد همه بذرهام سال دیگه شکوفا بشه و تمام دشت را پر کند و در این صورت اگه چند تا از بوته هامو گوسفندا بخورند، دلخور نمیشم.

چند روز بعد یک گله گوسفند اومدند توی دشت، دیگه نمیترسیدم چون بوته خار نگهبان خوبی برام بود، یک گوسفند نزدیکم میشه و با چشمای گنده اش نگام میکنه، خیلی دلم میخواد که بیاد منو بخوره و خار تو دماغش فرو بشه و خیط بشه! و من از اینکه زنده ام شادی کنم. همین کار را هم داره میکنه و دهنشو باز کرد و کله شو بسمتم آورد....
فردای اون روز گون به آلبالو گفت که دیروز گوسفند، دوست کنجکاو و پرانرژیمونو خورد

سعدی نام فروردین 97
www.blog.sadinam.com وبلاگ
SADINAM.COM آدرس سایت
YOUROFICE @ تلگرام
INFO@SADINAM.COM ایمیل
آسمان ایرانیان همه جا یک رنگ است !
سال پرحادثه 96 در حال اتمام بود و همه آرزو میکردند این روزهای پایانی بدون حادثه جدیدی بسر برسد و وارد سال جدید شویم. سقوط دو هواپیما و تصادف وغرق کشتی نفتکش و ریزش معدن و تصادفات ریلی و جاده ای، زلزله پرتلفات کرمانشاه، زلزله های مکرر کرمان و خراسان و تهران، درگیریهای خیابانی و شورش، اعتراضات کارگری و کشاورزان، ریزگردهای کشنده خوزستان و آلودگی هوای تهران که به تعطیلی مداوم شهر منجر گردید ،سرکوب درویشانی که میخواستند از امنیت رهبر خود مطمئن شوند، دستگیری دختران خیابان انقلاب ، درگیریهای مستمر دو جناح حاکم کشور در کنار گزارشات متنوع اختلاسهای هزار میلیاردی، مجموعه مواردی بودند که مردم را متقاعد کرده بود سال 96 سال پر حادثه است و در عین اینکه آنها را ناشی از عدم تدبیر دولتمردان میدانستند،جزو بداقبالی ملت هم قلمداد میکردند و دوست داشتند با حلول سال جدید فکر کنند که مشکلات تمام میشود. عید نوروز محملی بود که مردم را وارد مرحله جدیدی میکرد تا امیدوار باشند روزهای بد و پرحادثه مانند روزهای سرد و نفس گیر زمستان میگذرد و جای خود را به شکوفایی طبیعت و شکوفه و امید خواهد داد و اثری از بداقبالیها نمیماند.مردم همانند کسی که از تاریکی به سوی نور فرار میکند در حالی که درنده ای هم بدنبالش است، با امید به سمت عید میرفتند و زیر لب دعا میکردند که خطر جدیدی تهدیدشان نکند. ولی از آنجاییکه این مردم دیگر حق هیچ آسایشی را در این دنیا ندارند، یک هفته به عید اعلام شد که در روز عید نوروز همه سینماهای کشور بعلت مصادف بودن آن با رحلت امام هادی، تعطیل است!! ترجمه این خبر این است که امسال عید نداریم ولی قدری محترمانه تر و باز در مواجهه ملیت و مذهب، این مذهب است که قرار است ملیت را لگدکوب کند و پا بر روی علایق ملی مردم گذارد.جالب اینکه در مواجهه با اینگونه تصمیمهای یکطرفه مذهبی، هیچ نهادی جرئت و جسارت دفاع از حقوق مردم را ندارد و بخود اجازه درگیر شدن با جناحهای تندرو مذهبی را نمیدهد. اینهمه نمایندگان مردم در مجلس، رئیس جمهوری که با رای مردم و برای مردم کار میکند، اینهمه وزارتخانه و سازمان و نهاد، هیچکدام سئوال نمیکنند که چرا به بهانه مصادف بودن عید با سالگرد رحلت، عید نوروز که تنها محمل شادی مردم است باید فدا شود و حتی بررسی کند که آیا با توجه به عدم قطعیت روزها در ماههای قمری، این تشخیص درست بوده یا نه؟ و در بررسی این سالگردها خوبست به این چهار نکته دقت کنیم:

1- بر اساس برآوردها 107 میلیارد انسان تاکنون زیسته اند و فوت کرده اند و درحقیقت هر روز سالمرگ بیش از 293 میلیون انسانی است که بسیاری از آنها افراد ارزشمندی بوده اند و درخور یادبود و اگر قرار باشد بر گذشتگان بگرییم ، شایسته است هر روز بگرییم.

2- هیچ منطق درست و عقل سلیمی قبول نمیکند که یک ملت یک روز را باید عزاداری کند چون صدها سال قبل عزیزی در این روز رحلت کرده و چنانچه همان امامان امروز زنده بودند، این اجازه را به مسئولان کشور نمیدادند که ملتی را در سوگ بنشانند برای اتفاقی در هزار سال پیش!

3- عدم قطعیت مناسبتهای اسلامی: مهمترین شخصیتهای مذهبی ما پیامبر اکرم و حضرت فاطمه بوده اند که با اینهمه اعتقاد به دقت تاریخ نگاری، برای فوت پیامبر بین 28 صفر تا 12 ربیع الاول یعنی 14 روز روایتهای متفاوت است و در روز تولد پیامبر 7 روز اختلاف و در وفات حضرت زهرا، سی روز اختلاف است بگونه ای که ما سه دهه عزاداری میکنیم و امیدواریم یک روزش درست باشد! و در مورد امام هادی اطمینانی وجود نداره که ایشان زمان متوکل خلیفه عباسی رحلت کرده اند و یا سه خلیفه بعد از متوکل ، یعنی معتز ! و 26 جمادی الثانی بوده و یا سوم رجب؟ و با اینهمه عدم قطعیت، مقامات مذهبی ما براحتی عید نوروز را فدا میکنند.

4- عدم قطعیت روزهای ماههای قمری: همه ما بلاتکلیفی مسلمانان در تعیین عید فطر که نقطه عطفی برای مسلمین است ، آشناییم. تعیین روز عید فطر فاصله بین واجب و حرام و مرز بین بهشت و جهنم است. روزه در عید فطر حرام و روزه نگرفتن روز رمضان هم حرام.همه ساله تفاوت برداشت و تصمیم مراجع را در اعلام روز عید فطر میبینیم و نه تنها در کشورهای مختلف اسلامی در تعیین این روز اختلاف وجود دارد بلکه در کشور ما مراجع مختلف فتواهای مختلف دارند و در حالی که یکی عید اعلام کرده ، پیروان بقیه معتقد به روزه رمضانند و هر سال اختلاف پیش می آید که امروز عید است یا فردا.

با اعلام همزمانی عید نوروز و رحلت امام موظفیم برای احتراز از هر گونه بی احترامی ، فتیله خوشی در عید را پایین بکشیم و شادی نکنیم و سینماها را تعطیل کنیم و برنامه های در خور عید را برگزار نکنیم. نکته جالب اینکه علاوه بر اینکه رادیو تلویزیون در خدمت سوگواری مذهبی قرار گرفته و در روزهای رحلت امامان و روزهای قبل آن ، تمامی شبکه های صدا سیما بدون استثنا بخدمت گرفته میشوند که مبادا فردی از 80 میلیون جمعیت کشور فارغ از این غم بزرگ بماند، در تمامی میادین و حتی کوچه های مهمتر شهرهای بزرگ و کوچک کشور پرچمهای مخمل مخصوصی برای یادآوری رحلت این عزیزان نصب میشود بهرحال کار که از محکمکاری عیب نمیکند! و در این چهار دهه حکومت مذهبی ، در هر زمینه ای ما از بشریت و دنیای علم و تکنولوژی عقب افتاده ایم، در زمینه سوگواری چیزی کم نگذاشته ایم! ساعات نزدیک به تحویل سال نزدیک میشد، ساعاتی که رادیو تلویزیون میتوانست با برنامه های شادی بخش، قسمتی از فشار روانی حوادث سال 96 را از جسم و روح 80 میلیون هموطن بردارد، هموطنانی که 40 ساله با همه بدبختیهایی که متحمل شده اند در کنار نظام مانده اند و همیشه با وفاداری کامل در جنگ، نقاط عطف کشور و زمان انتخابات با همراهی نظام، مخالفان کشور را در شوک فروبرده اند و معلوم نیست چرا جواب اینهمه همراهی و وفاداری باید فشار بیشتر و تحمیل سختیهای بیهوده باشد. بر اساس خطی که از قبل معلوم بود، همه کانالها با دودلی و احتیاط در مورد عید صحبت میکردند و خبری از آواز و ترانه و موسیقی و رسوم سنتی عید و ترانه های محلی اقوام مختلف کشور نبود، تصویری از حاجی فیروز و عمونوروز در برنامه های تلویزیونی دیده نمیشد حتی تصاویر طبیعی گلها و آبشارها و مناظر طبیعی بهمراه ترنم موسیقی ایرانی بچشم نمیخورد، برنامه هایی که تا لحظه سال تحویل بخورد ملت داده شد رنگ و بوی مذهبی سیاسی داشت چیزهایی که تمام 365 روز سال مردممان با آنها بمباران میشوند. یکی از کانالها تا لحظه تحویل سال ارتباط با شلمچه را پخش میکرد تا این مردمی که خود خاطره ساز جنگ بوده اند، نکند بمناسبت عید از این خاطرات غافل شوند! کانال دیگری برای تبرک این لحظات خوش، از خانواده شهدای مدافع حرم دعوت کرده بود و وجود آنها را روشنی بخش محفل سال نو میکرد، در کانال بعدی ، تمام مدت یک روحانی بنا به نظر خودش آگاهی مردم را افزایش میداد و چند کانال هم خود را با تصاویر و گزارشهایی از حرم امام رضا و چند امامزاده سرگرم میکردند تا بالاخره این لحظات تحویل سال بگذرد و مردم نفهمند که قرار است بکدام سو هدایت شوند و مهمتر اینکه خدای نکرده بعدا مسئولی مواخذه نگردد که چرا با نمایش شور و شوق اجرای مراسم عید ، دهنکجی به مذهب کرده است. البته همین ملت فداکار و وفادار هم باید درک کنند که در شرایط مساوی، مناسبتهای مذهبی بر مناسبتهای ملی الویت دارند و قرار نیست مسئولینی که با رای این ملت قدرت گرفته اند، علایق و خواسته های مردم را پیگیری کنند و در این مورد آیه داریم که اکثرهم لایعقلون و اکثرهم لایشعرون!

نوع برنامه ها که در آن هیچ اثری از شادابی برنامه های عید نبود مرا برآن داشت که بیخودی حرص نخورم و سری به برنامه های غیر از صداسیمای ایران بزنم، ویدئویی در آپارات بنام موزیک ویدئوی سورنای گروه رستاک پخش شده بود که بسیار جذاب بود و موسقی های کردی و آذری و گیلکی را با آلات موسیقی ایرانی مینواختند و برای عید نوروز اجرا شده بود و برای اینکه حساسیت کنترلچیهای دولتی را برنیانگیزند، دختران نوازنده را چنان پوشانده بودند که گویی این دختران اصلا مویی ندارند که چند لاخ آن نمایش داده شود! سپس یک سری به برنامه های تلویزیونهای آنور آبی زدم، ایرانیانی که در غل و زنجیر فشارهای مذهبی نیستند و پس از 40 سال سکونت در اروپا و آمریکا، زندگیشان سامان گرفته و راحتتر میتوانند اندیشه خود را بتصویر بکشند و همچنین همنشینی با آن مردمانی که بیش از آنکه به زور خود تکیه کنند ، با اندیشه زندگی را پیش میبرند ، قطعا در رفتار هموطنان آنور آبی ما هم تاثیر گذاشته است.

در یکی از شبکه های لس آنجلسی چهار زن و مرد بالای 60 سال دور هم نشسته بودند و برنامه اجرا میکردند، یکیشون توضیح میداد که مدیر آمریکایی جشن شب عید که قرار بود در کاباره خودشان اجرا گردد توصیه کرده که از مردم ورودی نگیریم و اجازه دهیم همه از برنامه های ما لذت ببرند ، و گفته که با خرید نوشیدنی و غذا توسط بخش قابل توجهی از حاظران ، درآمد لازم تامین میگردد و ایشان که ظاهرا متقاعد شده بود اینکار را بکند با اینحال از شرکت کنندگان درخواست کرد که حداقل نفری دوتا نوشیدنی بخرید! تا سود ما تضمین شود و همزمان با قطع مداوم برنامه ها به تبلیغ کنسرتهای دوران عید در ترکیه و دبی و گرجستان و ارمنستان میپرداخت. دیدم این کانال از برنامه های شبکه های خودمان بدتر است و آرامشی درپی ندارد. در کانال بعدی 8 نفر برنامه تحویل سال را اجرا میکردند که جوانترینشان یک زن 40 ساله بود و بقیه منتظر عزرائیل! مگر ایرانیان مقیم خارج عقیم شده اند؟ چرا یک خواننده جدید و یا مجری و هنرپیشه جوان پدید نیامده و همه همانهایی هستند که زمان انقلاب مهاجرت کردند و گویا نسل ما محکومند با همینها بسر کنند و احتمالا در جهنم هم با همینها محشور میشویم. در این کانال همه سناریو این بود که با چند هموطن آمریکا نشین 60-70 ساله مصاحبه شود و آنهم پیرامون بیزینس محلی آنها که احتمالا هیچ جذابیتی برای یک جامعه 100 میلیونی و مناسبتی با عید نوروز نباید داشته باشد و جالب اینکه این مهاجرین ما که 40 ساله همنشین پیشرفته ترین ملت جهانند ، یک تلویزیون را با یک زن و شوهر بهمراه یک دوست قدیمی خانوادگی میگردانند و خبری از استفاده از تخصصها و مدیریت آنچنانی و برنامه ریزی و استخدام مجری صاحب صلاحیت و سناریو نویسی و کارگردانی نیست و اگر این هموطنان ما 40 سال در خارج بسر نمیبردند و در یکی از شهرستانهای کوچک ایران زیسته بودند ، باز هم برنامه را به همین سبک و سیاق اجرا میکردند!

یک شبکه دیگر برای استفاده حداکثری از موقعیت عید، از 20 دقیقه مانده به سال تحویل تا 20 دقیقه پس از آن به تبلیغ اسپانسرهای برنامه اش پرداخت و هر کدام سه بار! و فکر نکنید که اسپانسرش اپل و تویوتا و سامسونگ بودند، نه، دکتر ارسطو وجدانی روانشناس در یکی از شهرهای دورافتاده آمریکا، شرکت متخصص مهاجرت به کانادا، دکتر متخصص بیماریهای مقاربتی، خانم آرایشگر در لس آنجلس و انجام تتو با وقت قبلی ، یک خانم وکیل متخصص تصادفات و بیمه و این شبکه حتما درست فکر کرده، این اسپانسرها هستند که میمانند و بیننده ها می آیند و می روند! چند تا شبکه ماهواره ای هم هستند که تمام رسالتشان رهایی مردم از دست پزشکان است و موارد ساده تا پیچیده پزشکی را با ارائه داروهای مناسب درمان میکنند و با رواج این سیاست مردم دیگر نیاز به پزشک و بیمارستان ندارند. این شبکه ها ضمن اینکه یک فیلم تکراری را به نمایش میگذارند، به ازای هر 10 دقیقه از فیلم ، یک ربع به روشنگری و تبلیغ محصولات پزشکی مشغولند و چون احتمالا شنیده اند که فارسی زبانان، آلزایمر دارند هرتبلیغ را سه تا چهار بار تکرار می کنند که در طول فیلم که 8 بارفیلم بخاطر تبلیغ قطع میشود، شما 24 بار مورد استفاده آن دارو برایتان تکرار میشود که از مثل خرفهم هم فراتر میرود!!

و حتما دیده اید که موارد قابل درمان از ترک اعتیاد در 15 روز شروع میشود تا قرص افزایش قد که براحتی با 50 هزار تومان 15سانت قدتان افزایش مییابد و بواسیر را با 40 هزار تومان درمان قطعی میکند و با سی هزارتومان 15 کیلو لاغر میشوید ، درد مفاصل و آرتروز شما هم در این کانالها درمان میشود حتی نیاز به عمل بینی هم ندارید و با مبلغ اندکی بینی شما را مانند موم به شکل و اندازه دلخواهتان در می آورد و حتی دندانهایتان را هم سفید میکند و همه توقعی که از یک بیمارستان پیشرفته دارید ، در این کانالها می یابید بدون اینکه لازم باشد مریض را ببینند و یا از جنس و سنش اطلاع داشته باشند.

اینها خودرا روشنفکر میدانند و مدعیند که مردم باید آنها بعنوان الگوی خود قبول کنند و هنوز دستشان بجایی بند نیست اینگونه تلاش میکنند که از حماقت مردم استفاده کرده و پولدار شوند، اگر روزی مدیریت مردم دستشان بیافتد کی تضمین میکند که مردم را به سمت خوشبختی هدایت کنند؟ در پایان یک شبکه انگلیسی هم ترجیح داده بود بجای ارائه برنامه تحویل سال، به تبلیغ برنامه های روزهای آینده اش بپردازد.

و اینگونه بود که من شامل مثل مشهور از اینجا رانده ، از آنجا مانده شدم و فهمیدم که آسمان برای همه ایرانیان یک رنگ است، رفتار زمامداران قدرتمند وطنی با رفتار افراد بظاهر روشنفکر نشسته در آنطرف آبها با مردم یکسان است و هر دو مردم را بسمتی که دلشان میخواهد و منافعشان را در آن میبینند ، می کشانند نه مسیری که مردم شایسته و لایق آنند و نه راهی که عقل و منطق و خواست مردم در آن هست. برای هر دو گروه مردم ابزار بی ارزشی هستند که باید از آنها سود برد. تاریخ را بیاد می آوریم که در حمله اسکندر ، بیشتر لشکر را هموطنانمان تشکیل داده بودند و راهنمای رسیدن اسکندر به تخت جمشید، مردم همین مرزوبوم بودند که لابد دل خوشی از حاکمان ایرانی خود نداشتند. و همین اتفاق در حمله اعراب پیش آمد و لشکر اعراب در میان ایرانیانی که لشکررا همراهی میکردند گم بود و عاقبت یزدگرد سوم پادشاه وقت بدست آسیابانی ایرانی کشته شد نه توسط لشکر اعراب. و ارمنستان در زمان اشکانیان جزئی از ایران بود و به روم پیوست و حاصل آن سه جنگ پی در پی ایران و روم شد و گرجستان در زمان آغامحمدخان قاجار خود را از حاکمیت ایران خارج کرد و حاکمیت روسیه را پذیرفت و منجر به جنگهای آغامحمد خان و فتحعلیشاه با روسیه شد و طی قراردادهای گلستان و ترکمانچای، مناطق بیشتری از ایران جدا شد و هند از ترس ایران خود را در اختیار انگلستان قرار داد و در انقلاب مشروطیت علی رغم نفرتی که از انگلیس وجود داشت ، بسیاری از مراسم مردمی انقلاب در حیاط سفارت انگلیس برگذار میشد، با تسخیر ایران توسط انگلستان و روسیه در جنگ دوم جهانی و برکناری رضاشاه پهلوی، مردم نه تنها با خارجیان درگیر نشدند که بخاطر رهایی از ظلم حاکم خودی جشن هم گرفتند و شاید همه این اتفاقات تاریخی ناشی از این بوده که فشاری که حاکمان ایرانی بر ایرانیان میآورند همیشه بیشتر از دشمن خارجی مردم بوده است. بیاییم این نقص را برای همیشه رفع کنیم و به شادی و رفاه مردممان بیاندیشیم و برایشان نسخه نپیچیم.
سعدی نام فروردین 97
www.blog.sadinam.com وبلاگ
SADINAM.COM آدرس سایت
YOUROFICE @ تلگرام
INFO@SADINAM.COM ایمیل
آشتی با عید نوروز و چهارشنبه سوری
آمار مصدومین امسال چهارشنبه سوری در کشور، 2082 نفر، سوختگی 277 نفر، قطع عضو 21 نفر، شکستگی 15 نفر، بستری در بیمارستان 151 نفر و فوت 3 نفر بوده است که 30 درصد کمتر از پارسال است!!
خبر فوق تقریبا با خوشحالی از طرف نیروی انتظامی اعلام شد تا کسانی که به تذکرات مکرر این نیرو توجه نمیکنند عبرت بگیرند!! نیروی انتظامی و صدا و سیما یک هفته است که به مردم هشدار میدهند که نزدیک به چهارشنبه سوری نشوند تا خطری تهدیدشان نکند، از ترقه استفاده نکنند،مراقب بچه هایشان باشند که از خانه بیرون نروند،از روی آتش نپرند و خلاصه فراموش کنند که چهارشنبه سوری جشنی سه هزار ساله در ایران است. در صورتیکه شهرداریها و نیروی انتظامی بجای ترساندن واهی مردم از خطر، با ساماندهی جشن چهارشنبه سوری میتوانند نقاطی از شهر را برای روشن کردن آتش و اجرای جشن در آنجاها اختصاص داده و ترقه ها و مواد محترقه استاندارد را در اختیار مردم قرار دهند و اینگونه تلفات و خسارات احتمالی این جشن را به صفر نزدیک کنند . جالبه که ترقه بازی از زمان ناصرالدین شاه مرسوم گشت و جزو چهارشنبه سوری نبود، چنانچه شهرداریها متولی این جشن بزرگ شوند و با ایجاد آتش بازی های بزرگ در آسمان، مانع از نیاز به حرکتهای فردی و استفاده از ترقه شوند و اینگونه هم جذابیت جشن دوچندان میشود و هم تلفات احتمالی کمتر.

چرا اینگونه نمیشود؟؟ چرا مسئولان توصیه های بیهوده تکراری را هرسال تکرار میکند و مردم هم بدون توجه ،راه خود را میروند حتی اگر بدانند صدماتی را هم متحمل می شوند. باید به گذشته برگردیم تا جواب روشن شود.

قبل از انقلاب دولت متولی کشور بود و روحانیون و سردمداران مذهبی، متولی مذهب، هر کدام صرفا به دغدغه های خود می اندیشیدند و به ضرورتهای طرف مقابل توجهی نداشتند و جالبه که چندین بار در درگیریهای بین این دو جناح، متولیان مذهبی به بهانه کشته شدن چند نفر در درگیریها، عید نوروز را تحریم کردند و گفتند به این مناسبت امسال عید نداریم چون عید نوروز را چیزی وابسته به کشور میدانستند و هرگز اینها عید قربان و یا غدیر را تحریم نکردند در صورتی که آنها هم ظاهرا عید است و میشود در آن خوشحالی کرد.

بعد از انقلاب این متولیان مذهبی حاکم کشور شدند ولی با همان حس قبل! یعنی کشور ایران دیگر متولی نداشت و اینها صرفا متولی مذهب بودند. چندین بار زمزمه شد که عید نوروز را براندازیم و تعطیلات آنرا کم کنیم و چهارشنبه سوری آتش پرستی است یا اینکه عید را منحصر به 22 بهمن کنیم و غیره.

مبارزه علنی و نیمه علنی با چهارشنبه سوری و عید نوروز و سیزده بدر با بزرگنمایی از مشکلات و حوادث آن ادامه پیدا کرد و این مخالفتها با آیینهای مورد علاقه مردم وقتی بیشتر میشد که ایام سوگواری مذهبی مانند محرم صفر و دهه های فاطمیه با این ایام مصادف میشد و کسانی که هنوز معتقد به عید بودند در ردیف کفار قرار میگرفتند! در حالی که در موارد مشابه ،جشن 22 بهمن و جشنواره سینمایی آن که وابسته به علایق جناح مذهبی میشد ، دچار خدشه نمیگردید.


جالبه که این مرز و بوم ، مغولها و اسکندر و اعراب را توانسته پس از مدتی رنگ و روی ایرانی بده بگونه ایکه خلفای عباسی خود را ادامه دهنده ساسانیان میدانستند ولی نتوانسته سردمداران مذهبی هم میهنمان را متولی میهن بکنه! و آنها همچنان در تلاش در مخالفت با آیینهای ملی هستند و البته مردم سال بسال این آیینها را جذابتر از سال قبل اجرا میکنند و نگذاشته اند کم لطفی متولیان مذهبی، اندکی از جذابیت این آیینهای زیبای چندهزارساله بکاهد ولی همچنان امیدواریم که متولیان مذهبی کشور، پس از چهل سال متولی میهنمان ایران شده و با چهارشنبه سوری و عید نوروز آشتی کنند!

سعدی نام اسفند 96
www.blog.sadinam.com وبلاگ
SADINAM.COM آدرس سایت
YOUROFICE @ تلگرام
INFO@SADINAM.COM ایمیل
جشن نوروز باستانی
جشن نوروز سه هزار سال سابقه دارد و به قبل از ورود اقوام هندواروپایی به ایران برمیگردد و در تمامی مناطق تحت نفوذ فرهنگ ایرانی رایج است که شامل کشورهای افغانستان، ترکمنستان، تاجیکستان، ازبکستان، قزاقستان، قرقیزستان، عراق، ترکیه، پاکستان، هندوستان، روسیه، آلبانی، چین، سوریه، ایران،گرجستان و آذربایجان میشود .

جشن نوروز در روستای ننه مریوان
دکتر فریدون جنیدی درباره شکل گیری نوروز چنین می گوید :شناخت نوروز ازجایی آغاز شد که ایرانیان در دوره جمشید آسمان را نیایش می کردند.زیرا همه خوبی ها وبدی ها را ازطرف آسمان می پنداشتند.امروزه هم همه مردم به هنگام نیایش دست هارابه سوی آسمان بلند می کنند.نیایش آسمان سبب شد تا ایرانیان صورفلکی را شناسایی کنند.آنها با شناخت 12صورت فلکی دریافتند که خورشید هر سی روز با یکی از این صور فلکی طلوع می کند .در نتیجه پی بردند زمانی که خورشید در برج حمل طلوع می کند مدت زمان شب روز برابر می شود و آن روز را نوروز نامیدند که همان اعتدال بهاری است. بر اساس سالنمای کهن ایران هر یک از 12 ماه سال 30 روز است و پنج روز باقیمانده سال را پنجه یا پنجک گویند. این پنج روز را از آن جهت که در هیچ یک از ماه ها حساب نمی شود پنجه نامند. روزهای پنجه تا سال 1304 ، که تقویم رسمی شش ماه اول سال را سی و یک روز قرارداد، در تقویم ایران وجود داشت.
طبری نوروز را سرآغاز دادگری جمشید دانسته و میگوید جمشید به مشاورانش گفت من مجلسی ترتیب می دهم تا در آن به شکایات مردم رسیدگی کنم و شما کمک کنید تا عدل و داد را رعایت نمایم و آن روز هرمزد بود از ماه فروردین و این روز به نوروز مرسوم شد
خیام می نویسد که جمشید به مناسبت باز آمدن خورشید به برج حمل ، نوروز را جشن گرفت.
فردوسی در شاهنامه میگوید که نوروز در زمان جمشید عید اعلام گردید.
با استناد بر نوشتههای بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استانهای گوناکون که پیشکشهایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند میپذیرفتند. و داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی ، در آغاز هر سال از پرستشگاه بال مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن میکرد.قبل از داریوش، پادشاه بابل در روز آغاز بهار به سوی معبد مردوک، خدای بابل، می رفت و با در دست گرفتن دستهای این خدا، حمایت او را از سلطنت خود نشان می داد. بعد از این مراسم، به قصر سلطنتی باز می گشت و دستور بارعام می داد که همه مردم می توانستند به ملاقات پادشاه بیایند. بعد از تسخیر بابل بدست کوروش، پادشاهان پارسی تا زمان خشایارشا نیز هرساله این مراسم را انجام می دادند. پایان جشنهای بهاری در روز سیزدهم بهار (که اولین بار در افسانه های بابلی به عنوان عدد شوم شناخته شد) با رفتن همه اهالی شهر، از جمله شخص پادشاه، به طرف دشتهای خارج از شهر اعلام می شده (نمونه این رسم را می توان در داستان حضرت ابراهیم مشاهده کرد). پادشاه هخامنشی، از تخت جمشید که محلی مقدس و مخصوص نیایش بوده، به هنگام نوروز، اقوام مختلف ماد، ایلامی، بابلی و دیگران را با لباس های فاخر محلی شان می خواسته و نو شدن سال را در کاخ اپادانا، در برابر شاه جشن میگرفتند و از حاصلات محلی، زراعتی و دامداری شان به شاه هدیه میدادند.
نخستین برخورد ما با نوروز در مدارک تاریخی به سلطنت بلاش اول اشکانی (78-51 م) باز می گردد. بلاش اول را عموما پایه گذار بسیاری از مراسم ایرانی از جمله سده می دانند و نوشته شدن قسمتهایی از اوستا را نیز به دوران او نسبت می دهند. در دوران اشکانیان ایام نوروز به پنج روز کاهش یافته بود اما اردشیر ساسانی به تقاضای موبدِ موبدان (روحانی ارشد زرتشتیان) روز ششم فروردین- زادروز زرتشت- را بر آن اضافه کرد و چون ایرانیان روز هفتم فروردین را خوشیمن میدانستند و بیشتر ازدواجها را به این روز موکول میکردند، از آن زمان ایام نوروز که روزهای روح ابدی، شادیها و پاکیها بشمار می آمدند ، به هفت روز افزایش یافت و ایرانیان در این هفتروز دست از کار میکشیدند. پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن میگرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ میشد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد میشد و سپس والامقامترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکههایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت ضمن زمزمه دعا وارد کاخ میشد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه میکردند. شاه پیشکشهای نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش میکرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هر یک از آنها کاشته میشد.
از جشنهای قدیمی جهان، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچکتر (چهارشنبه سوری) به پیشواز آن میآید و جشنی دیگر )سیزده به در) به بدرقه آن و نماد آن انداختن سفره هفت سین است. در نخستین بامداد نوروز، مردم روی یکدیگر آب میپاشیدند. از دیگر رسوم نوروز، حمام رفتن و هدیه کردن شکر به یکدیگر در روز ششم فروردین بود. و یکی از باشکوهترین سنتها نیز سبز کردن دانه گیاه در یک ظرف است که به آن سبزه گویند. یکی دیگر از فلسفه های جشن نوروز را نزول ارواح پاک درگذشتگان به زمین در روز اول فروردین دانسته اند .
یکی از آیینهای کهن پیش از نوروز، یاد کردن از مردگان است، به ویژه خانوادههایی که در طول سال، عزیزی را از دست دادهاند. رفتن به محل دفن در پنجشنبه و نیز روز پیش از نوروز و بامداد نخستین روز سال، رسمی همگانی است.

تابلو هفت سین
شعرهای شاعران برای نوروز
منوچهری:
آمدت نوروز وآمد جشن نوروزی فراز کامگارا کارگیتی تازه از سرگیر باز
مولوی:
ای نوبهار عاشقان داری خبر از یارما از تو آبستن چمن وی از تو خندان باغ ما
بیدل:
آتش رنگی که دارد این چمن بی دودنیست آب می گردد به چشم شبنم از بوی بهار
سعدی:
آدمی نیست که عاشق نشود فصل بهار هرگیاهی که به نوروز نجنبد حطب است
حافظ:
خوشتر زعیش و صحبت و باغ و بهار چیست ؟ ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست؟
خلیلی:
آمد بهار جان فزا با بویها با رنگها با گریه ها با خنده ها با صلحها باجنگها
آئینه می بارد سحاب خورشید می رقصد در آب خواند فروغ ماهتاب درگوش گل آهنگها
گویی خمستان است خاک کزو برآید سینه چاک این لاله های تابناک هریک قدح درچنگها
مراسم عید
1- نوروزخوانی
نوروزخوانی آیین سه هزار ساله ای است که از نیمه اسفندماه در مناطق مختلف مازندران اجرا می شود و نوروزخوانان، با حضور در شهرها و روستاها، شادباش آمدن بهار را می دهند.
در نوروزخوانی افرادی که به آنها نوروزخوان گفته می شد پیش از آغاز فصل بهار به صورت دوره گردی به شهرها و روستاهای مختلف می روند و اشعاری در مدح بهار به صورت بداهه یا حفظی می خوانند.

2- سبزه کاشتن
اسفند، ماه پایانی و زمستانی، هنگام کاشتن دانه و غله است. کاشت سبزه ی عید به صورت نمادین، از روزگاران کهن، در همه خانهها و در بین همه خانوادهها مرسوم است. در ایران کهن، بیست و پنج روز پیش از نوروز، در میدان شهر، دوازده ستون از خشت خام برپا میکردند، یک ستون گندم، یک ستون جو، و به ترتیب برنج و باقلا، ارزن، ذرت، لوبیا، نخود،کنجد، عدس و ماش میکاشتند.در ششمین روز فروردین، با سرود و ترنم و شادی این سبزهها را میکندند و برای فرخندگی به هرسومی پراکندند. امروز در همه خانهها رسم است که ده روز یا دو هفته پیش از نوروز، در ظرفهای کوچک و بزرگ، کاسه، بشقاب، پشت کوزه و ... دانههایی چون گندم، عدس، ماش و ... میکارند. در برخی از شهرهای آذربایجان، سومین چهارشنبه به خیس کردن و کاشتن گندم و عدس برای سبزههای نوروزی اختصاص دارد.

3- خانه تکانی
درافسانه ها آمده است که ارواح درگذشتگان پاک در اول فروردین برای احوال پرسی از اقوام خود به زمین می آیند وبا دیدن مسرت وشادمانی بازماندگان از پروردگار برای آنان طلب خیر ورحمت می کنند به همین علت است که بازماندگان پیش از آمدن این ارواح پاک،به نظافت وخانه تکانی منزل می پردازند وآماده ی پذیرایی ازآنان می شوند و خانه تکانی در همه جا از 20 روز به عید انجام میشود و رسم است که تمام وسایل را جابجا و زیر آن را تمیز کنند و فرشها را بشویند.
4- چهارشنبه سوری
در ایران آخرین چهار شنبه سال را چهارشنبه سوری گویند و آنرا جشن می گیرند. در شب چهارشنبه سوری، در کوچه و خیابان ها آتش روشن می کنند و مردم با پریدن از روی آتش، اصطلاحا زردی خود را به آتش می سپرند و سرخی آتش را که نماد زندگی است از آن می گیرند.

در استان چهارمحال و بختیاری شب چهارشنبه آخر سال مردم با روشن کردن آتش و پریدن از روی آن سلامتی و رزق و روزی و پایان غم را طلب دارند. پریدن از روی آتش سه بار تکرار می شود. هنگام پریدن از روی آتش شعر زیر را می خوانند:
تش تش نوروز می کنیم شادی هر روز می کنیم
سرخی تو برای من زردی من برای تو
غم بره شادی بیاد محنت بره روی بیاد
تعداد آتش ها را فرد می گیرند و معتقدند کسی که از روی آتش زوج بپرد سال آینده چهارشنبه سوری نخواهد داشت.
5- زیارت مردگان
یکی دیگر از رسوم استان چهارمحال و بختیاری برگزاری عید رفتگان می باشد. این عید که یک روز پیش از عید برگزار می شود عید علفه ،عرفا یا عید کوچک نیز خوانده می شود. در این روز مردم به زیارت اهل قبور می روند و روی مزار آنها سبزه می گذارند. در این روز معمولا حلوا که به آن چرب و شیرین یا خیراتی هم گفته می شود پخته و بین مردم تقسیم می کنند. در این شب معمولا مردم شیربرنج می پزند، چون معتقدند شیر برنج غذایی است که به شخص فوت شده نیز می رسد.
6- شالگردش و ملاقه زنی و قاشق زنی
اما ازمراسم بسیار جالب و زیبای مردم گروس بیجار مراسم شالگردش است به این صورت که در شب تحویل سال اکثر جوانان و حتی برخی از بزرگسالان بر بام خانه همسایه گان و اقوام خود می رفتند و بابستن تعدادی شال کمری و آویزان کردن آنها از بانجه ( سوراخ های که در سقف خانه های قدیمی وجود داشت) حضور خود را اعلام می کردند و صاحبان خانه که از پیش آمادگی این مراسمات را داشت در شال آویزان شده در فراخور حالخود وجه نقد، تنقلات، و تخم مرغ های رنگ شده با پوست پیاز، کشمش و مویز را می گذاشتند و ضمن دعای خیر برای صاحب شال، از وی می خواستند که شال را بالا بکشد.
در چهارمحال و بختیاری شال اندازی یا دستمال اندازی به این صورت است که بعد از تحویل سال پسر بچه ها روی پشت بام می رفتند و از دریچه پشت بام که به اتاق باز می شد یا دودکش، شال یا دستمالی را که به طنابی وصل بود به داخل خانه می انداختند. اهل خانه نیز عیدی آنها را داخل آن شال می گذاشتند. این عیدی معمولا گندم شاهدانه – نخودچی کشمش – تخم مرغ رنگی – پول و ... بود. در چالشتر همزمان با انداختن شال به داخل خانه کلمه هوتوتو را تکرار می کردند که واو آخر آن را می کشیدند. و در کشور آذربایجان به این مراسم پاپاق آتماق می گویند. پاپاق در ترکی به معنای کلاه است و این اصطلاح به معنای کلاه گردانی است. در این مراسم بچه ها کلاه به دست می گیرند و به در خانه همسایه ها می روند و همسایه ها در کلاه آن ها شیرینی هایی مثل شکربوره و شکلات و سیب می گذارند.

در کرمانشاه آداب و رسومی از جمله قاشق زنی، شال اندازی و یا بوته جمع کردن و روشن کردن آتش بربام خانه ها مرسوم بود که امروز اغلب این مراسم در برخی از روستاها انجام میشود.
در برخی مناطق روستایی استان کرمانشاه هنوز هم در روزهای نوروز در پشت بامهای خود به احترام زرتشت و آئین ایران باستان آتشهای بسیاری را روشن می کنند و باور دارند آتش مایه پاکی و برکت و نور خداوند است، در شبهای نوروز شال اندازی تا نیمههای شب ادامه دارد.
در برخی شهرها، پسرها چادر بر سر میکنند وبصورت ناشناس با یک آبگردان(ملاقه بزرگ) بدرب خانه ها رفته و ملاقه زنی میکنند و صاحب خانه ملاقه آنان را با چیزی که در خانه دارد پر میکند و ملاقه زن ترجیح میدهد دختر خانواده درب را باز کند و در نقاطی هم دختران دم بخت بصورت ناشناس در حالیکه صورتشان را پوشانده اند و تلاش میکنند حرفی نزنند که شناخته شوند به قاشق زنی یا ملاقه زنی میپردازند.
7- انداختن سفره هفت سین

گذاشتن هر یک از این هفت سین ها روی خوان (سفره)، نشانه یی از یک مفهوم خاص در فرهنگ آریایی ها است مانند: سبزه نشانه ی طراوت، زیبایی و سرسبزی، سرکه نشانه ی شادی، سمنو( که از جوانه ی گندم تهیه می شود) نشانه ی رویش و برکت، سیب نشانه ی میوه ی بهشتی و زایش، سیر نگهبان سفره (آریایی های کهن نقش سیر را در محافظت از شر،بسیار با اهمیت می دانستند)، سماق، نشانه ی مزه ی زنده گی و سنجد نشانه ی بوی محرک برای عشق و دلباختگی

هفت میوه در افغانستان
آماده کردن سفرههفت سین و هفت میوه از دیگر رسمهای ویژه نوروز در افغانستان است. هفت میوه ترکیبی از هفت نوع میوه خشک است. به طور معمول مغز بادام، چهار مغز، پسته، کشمش، زردآلو، سنجد و قیسی شامل هفت میوه می شود که برخی آن را خشک و برخی ها به صورت معجون آب دار درست می کنند.

سینی هفت سین کشورآذربایجان
8- تخم مرغ رنگ کردن و پختن سمنو
در شب عید، سنت رنگ کردن تخم مرغ ها هم در کشور آذربایجان پابرجاست. مردم تخم مرغ ها را به رنگ های سفید، آبی، سبز و زرد به عنوان نمادی از چهار فصل سال رنگ می کنند. در شب نوروز، بسیاری از مردم در حالی که سینی های سمنو که به آن سمنی حالواسی یا اصفهان حالواسی می گویند در دست دارند به گورستان ها می روند و سعی می کنند بهار را با یاد کردن از درگذشتگانشان آغاز کنند.

9- خوردن سبزی پلو با ماهی
در کشورآذربایجان شب نوروز خانواده ها دور هم جمع می شوند و شام شب عید را که ماهی شکم پر است میخورند. و در بقیه ایران سبزی پلو با ماهی صرف میشود و در کرمانشاه سبزی پلو و یا رشته پلو پخت میشود که برکت و سر سبزی را در سال نو برای خانواده ها به ارمغان بیاورد .

10- دید و بازدید عید
روز اول نوروز با رفتن جوانان و کودکان به خانه بزرگان فامیل آغاز می شود و پس از دیدار و تبریک گفتن نوروز، با بزرگان خانواده به خانه همسایگان، دوستان و اقوام می روند و در این دیدارها بزرگترها به بچه ها عیدی میدهند.
11- سیزده بدر
جمشید، شاه پیشدادی، روز سیزده نوروز (سیزده بدر)را در صحرای سبز و خرم خیمه و خرگاه بر پا می کند و بارعام می دهد و چندین سال متوالی این کار را انجام می دهد که در نتیجه این مراسم در ایران زمین به صورت سنت و آیین درمی آید و ایرانیان از آن پس سیزده بدر را بیرون از خانه در کنار چشمه سارها و دامن طبیعت برگزار می کنندو افسانه دیگر سیزده بدر اینگونه است:
مَشیه و مَشیانه که دختر و پسر دو قلوی کیومرث بودند، روز سیزدهم فروردین برای نخستین بار در جهان با هم ازدواج کردند. در آن زمان چون عقد و نکاحی شناخته نشده بود ! آن دو به وسیله ی گره زدن دو شاخه ی موُرد، پایه ی ازدواج خود را بنا نهادند و چون ایرانیان باستان از این راز به خوبی آگاهی داشتند، آن مراسم را به ویژه دختران و پسران دم بخت روز سیزده بدر انجام می دادند، امروزه نیز دختران و پسران برای بستن پیمان زناشویی، نیت می کنند و علف گره می زنند.این رسم (علف گره زدن در روز سیزده بدر)از زمان کیانیان تقریبا فراموش شد و در زمان هخامنشیان دوباره آغاز شد و تا امروز باقی مانده است.این افسانه مغایر بقیه افسانه ها نیست و در طول تاریخ بارها در نتیجه مهاجرتها، جنگها، حوادث طبیعی و غیره زوجی از بقیه مردم دور افتاده اند و زندگی دوباره ای را سامان داده اند .
کوفته غذایی است که اغلب کرمانشاهیان در روز سیزده به در می پزند و در طبیعت با صفای استان به همراه خانواده های خود میل می کنند.

12- میرنوروزی
داستان میر نوروزی این است که در پنج روز آخر سال اداره و فرمانروایی شهر را به فردی از پائینترین قشرهای اجتماعی میسپردند و او نیز چند تن از مردم عوام را به عنوان خدم و حشم و عامل خود انتخاب میکرد و فرمانهای غیر معمول و خنده داری علیه ثروتمندان و قدرتمندان میداد. از سال 1304 که روزهای پنجه از تاریخ ایران حذف شد، این موضوع هم به فراموشی سپرده شد.
حافظ میگوید:
چو گل از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

میرنوروزی
13- حاجی فیروز
حاجی فیروز طلایه دار عید نوروز است و در حالی که دایره ای در دست دارد اشعاری را با کلمات شکسته به این شکل میخواند
حاجی فیروزه
حاجی فیروزه، سالی یه روزه
همه میدونن، منم میدونم
عیدِ نوروزه، سالی یه روزه
اربابِ خودم
ارباب خودم، سومبولی بلیکم
ارباب خودم، سرِتو بالا کن
ارباب خودم، لطفی به ما کن
ارباب خودم، به من نگا کن
ارباب خودم، بزبز قندی
ارباب خودم، چرا نمیخندی؟

بر اساس افسانه سیاوش، چهرهٔ سیاهشدهٔ حاجی فیروز، گویای بازآمدنِ او از سرزمینِ مردگان است، و جامهٔ سرخِ او، نشان از خونِ سیاوش دارد.
عمونوروز-حاجی فیروز-سیاه
اسفند 96
www.blog.sadinam.com وبلاگ
SADINAM.COM آدرس سایت
YOUROFICE@ تلگرام
INFO@SADINAM.COM ایمیل
داستان دو دختر
لوسی-فرانسه

لوسی نزدیکای ظهر از تختخوابش پایین اومدو بسمت حموم رفت.همینطور که روی توالت فرنگی نشسته بود،گوشیشو چک میکرد. از کامنتایی که زیر عکساش گذاشته بودند،خوشحال بود،دیشب با نوریس ، دوست پسرش و دوستای مدرسه ش ، شب خوبی رو گذرونده بود و یادآوری خاطرات دیشب، خنده ی ملیحی رو بر روی صورت ظریف و زیبایش نقش میبست. دیشب چند بار همکلاسهای پسرش اونو برقص دعوت کردند و اونم با لبخند قبول کرد و وسطای رقص، نوریس میومد و به بهانه خوردن چیزی، دستشو میگرفت و از سن بیرون میبرد و ضمن اینکه لج پسرا رو در میاورد، دوستای دخترشم از حساسیت نوریس خنده شون میگرفت و یک کم هم حسودی میکردند و همینا باعث میشد که بیشتر قند تو دل لوسی آب بشه و بدش نمیومد که دوست پسرش بهش حساسه و این بمعنی دوست داشتنش بود. تو همین فکرا بود که یهو یادش اومد که پریودش عقب افتاده و از سر تفنن ، از کابینت توی حموم یک بیبی چک که دو ماه پیش با کلارا خریده بودن را برداشت تا خودشو تست کنه. دو ماه پیش کلارا نگران خودش شده بود و با هم به فروشگاه رفتند و ضمن اینکه کلارا بیبی چک خرید با خنده به لوسی هم پیشنهاد کرد یک بسته بخره لازمش میشه و لوسی هم خریده بود. وقتی حسابی خواب از سر لوسی پرید که دو خط صورتی را روی بیبی چک مشاهده کرد، به کلارا زنگ زد تا مطمئن بشه که اشتباه نمیکنه و کلارا با بدجنسی خندید و گفت مبارکه مامان شدی عجیجم!! لوسی ارتباطو قطع کرد و از روی توالت بلند شد و دست وصورتش را شست تا بهتر بتونه بفهمه چه خبره. اول تصمیم گرفت به نوریس زنگ بزنه ولی منصرف شد. تو مشکلات جدی تر دخترانه، دخترا دوستای بهتری هستن. اون و نوریس کمتر از یکسال بود که با هم آشنا شده بودن و توی این مدت ، لوسی خاطرات خیلی خوبی داشت، نوریس فوق العاده مودب بود و مراقب لوسی و نسبتا خوش تیپ و قدبلند و لوسی مطمئن نبود که برخورد دوست پسرش با این خبر که هنوزم ممکنه قطعی نباشه ، چیه؟ یک بار دیگه به کلارا زنگ زد و ازش خواهش کرد دست از مسخره بازی برداره و ازش پرسید که چکار باید بکنه، کلارا هم یهو خانم شد و براش توضیح داد که تو فقط 18 سال داری و دوست پسرت 21 سال و البته هیچکدوم آمادگی بچه دارشدن و تشکیل زندگی را ندارین ، پس ضمن اینکه به دوست پسرت خبر میدی ، اقدام کن که ظرف یکماه آینده در یک کلینیک، بچه تو سقط کنی و هیچ راهی بجز این عاقلانه نیس. کلارا 6 سال بود که دوست جون جونی لوسی محسوب میشد و اینقدر عاقل میزد که گاهی لوسی، مادربزرگ صداش میکرد! لوسی تشکر کرد و از کلارا خواست که هر وقت تونست بیاد پیشش و گوشی را قطع کرد. لوسی همه برنامه های امروزشو فراموش کرد و دوباره بدون اینکه چیزی بخوره رفت روی تختش خوابید ولی خواب در کار نبود. لوسی که همش در فکر دویدن و رقصیدن و بازی کردن و دست انداختن دوستاش و شیطونی با دوست پسرش و رفت و آمد به مهمونی و مدرسه و دلبری از پسرا بود، یه بچه احتمالی تو شکمش بهش هی میزد که دوران کودکی جاشو به دوران مسئولیت داده و حالا باید بیخیال خوشگذرونی و اتلاف وقت بشه و وقتشو صرف تربیت بچه هاش بکنه! و دیگه حق جوونی کردنو نداره. هی این پهلو، اون پهلو میشد و نمیتونست فکرشو جمع و جو کنه و از این علامتی که روزشو خراب کرده بود لجش میگرفت.دو ساعت همینجوری گذشت که گوشیش زنگ خورد، نوریس بود حالشو میپرسید و اینکه نظرش راجع به مهمونی دیشب چیه و در تمام این مدت ، لوسی داشت فکر میکرد چجوری موضوعو به نوریس بگه و عاقبت هیچی نگفت. نیم ساعت بعد، کلارا اومد و یک کادوی کوچیک هم دستش بود و خندید و گفت واسه نی نی آوردم! لوسی پاشد و اومد روبروی کلارا رو مبل نشست تا ببینه این مشکلو چکارش کنه. کلارا بدون اینکه نظر لوسی را بپرسه، به یک کلینیک سقط جنین زنگ زد و شرایطو پرسید و قرار گذاشت که تا یک ساعت دیگه برای آزمایش خون مراجعه کنه و بعد با خنده از لوسی پرسید که عزیزم بیا اسم بچه رو مشخص کنیم. لوسی و کلارا بعد از خوردن یک ساندویچ چیزبرگر، به سمت کلینیک رفتند و کلارا در بین راه توضیح داد که در این مواقع ، درصدی از دخترا احمق میشوند و تصمیم به نگه داشتن بچه میگیرند و مشکلات زیادی برای خود و بقیه فراهم میکنند. توی کلینیک یک خانم پرستار راهنمایی لازم جهت زمان مناسب سقط و لزوم همفکری پدر و مادر بچه برای اینکار را انجام داد و از دیدن مامان به این کوچکی و خوشگلی اظهار خوشوقتی کرد!لوسی پنج روز پس از تایید قطعی حاملگی نوریس را بخونه دعوت کردو موضوع را برایش توضیح داد و نوریس که ناگهان گیج شده بود از دهنش پرید که از کی حامله شدی ولی بعد عذرخواهی کرد و گفت که ما هردومون ضرورت اولمون دانشگاه و اخذ مدرک تحصیلیه و درست نیست انرژیمون صرف رسیگی به بچه ای بشه که ده سال دیگه هم اگر بیاد، فرقی نمیکنه و این فکر دخترانه که گاهی لوسی را وسوسه میکرد که مادر خوبی باشه و بچه شو، نگه داره را از سرش درآورد و از لوسی قول گرفت که هم دوستیشون ادامه داشته باشه و هم بچه رو بندازن . لوسی یک هفته بعد سرمیز شام ، به مادرش و خواهر بزرگترش گفت که حامله شده و تا دو هفته دیگه اونو میندازه و مامانش ازش گله کرد که چرا نباید مراقب خودش باشه که گرفتار حاملگی و این دردسرا بشه .
ندا- ایران

ندا دختر شیطون، شلوغ و زیبای شهرستانی بود که در هرجمعی توجه همه رو بسمت خود جلب میکرد، تو دورهمیا با رقصای عربی دو نفره شادی ایجاد میکرد و بعد یهو تریپ لاتی پسرانه برمیداشت و گاهی هم آهنگای رپ را خیلی خوب میخوند و میرقصید. تریپ پسرانه و فداکارانه اون هم دخترا رو دورش نگه میداشت و هم ترکیب زیباییهای دخترانه اش با تریپ پسرانه، مردا رو بیشتر مجذوب میکرد. و نکته قشنگش این بود که خودش میدونست چه تاثیری رو دیگران داره و اطمینان به نفسشو بالا میبرد. این دختر مهربونی که تو مهمونی و دورهمیا نهایت خودشو نشون میداد و خدایی میکرد، بعد از مراسم به موجودی تنها و قابل ترحم تبدیل میشد که کسی فکرشو نمیکرد. پدر و مادر ندا در یک شهرستان کوچک با زندگی محقری زندگی میکردند و خوشحال بودند که دخترشان 12 ترمه که تو دانشگاه داره درس میخونه! دو موضوع باعث میشد که ندا کمتر به درساش رسیدگی کنه ، یکی شیطنت و پرانرژی بودنش بود که اونو بسمت حضور پررنگتر در اجتماع همسناش سوق میداد و دائما تو جمع بود و دیگه اینکه کمک تحصیلی پدر و مادرش خیلی کم بود و فکر میکرد یک کار پردرآمد پیدا کنه و هزینه اینهمه رفت و آمد و آرایش و لباس و کادو غیره را تامین کنه. و اینطوری بود که هنوز به اندازه فوق دیپلم هم واحد پاس نکرده بود و هرآن منتظر اخطار دانشگاه برای اخراج بود. بیشتر پیشنهادهایی که برای حضور یک دختر جوان در محیطهای کاری وجود داره، یا علاقه صاحب کار و شرکت به مصاحبته و یا جذب مشتری بسبب وجود دختران زیبا و قاعدتا حقوق قابل توجهی هم نداره. و مجموعه این کارها و حتی ویزیتوری و کارهای پورسانتی هم نتوست ندا رو چند قدم تو زندگی جلو ببره .ندا با توجه به دوری از خانواده ، آزادی کامل حضور در همه ساعات شبانه روز در محافل را داشت که موجب حسرت خیلی از دخترا بود و همین آزادی اونو ترغیب میکرد که در هر جمعی شرکت کنه و برای کم نیاوردن پیش همسنها ، از انواع نوشیدنیها و سیگار استفاده کنه و از استعمال مواد مخدر از سیگاری و گل گرفته تا گاهی تریاک و کوکائین پرهیز نکنه. و کم کم سیگاری و گل و سیگار و مشروب به عادتهای روزانه وی تبدیل شدند و در یکی از همین محافل، با آرش آشنا شد. آرش با مادرش زندگی میکرد و شغل نسبتا مناسبی داشت و مادرش بخاطر کاهش اثر نبود پدرش ، اجازه میداد که دوست دختراشو خونه بیاره. و مجموع جاذبه های ندا ، اونو به دوست دختر فابریک آرش تبدیل کرد و هر دو در تمام محافل به این موضوع افتخار میکردند و عملا در خونه آرش زندگی میکردند. ندا این آشنایی را بفال نیک گرفت بنظرش میومد که برای هم ساخته شدند و یواش یواش معتقد شد که با آرش زندگی خوش میگذره و تلاش میکرد نظر مساعد مادر آرش را هم بدست بیاره و تقریبا خودشو تو لباس عروسی تصور میکرد. مادر آرش هم بدش نمیومد که دوست دختری در کنار پسرش باشه و همه گونه سرویسی را بده و حتی گاهی تو کارهای خونه و آشپزی هم کمک بکنه و در ضمن مواظب بود که آرزوهای مادرانه اش با حضور دختری به زعم او ، جنده در کنار پسرش هدر نرود و این گونه روابط سرد و گرمی بین ندا و مادر آرش پدید آمد. با اینحال ندا تمام عشق دخترانه خود را تقدیم آرش میکرد و از هر آنچه بتواند او را دلخوش کند بهره میگرفت تا عشقش به آرش را اثبات کند. آرش هم برای اینکه بتواند این دوست دختر شبانه روزی را حفظ کند مرتب به او گیر میداد و کنترلش میکرد تا حس مالکیتش اثبات شود که گاهی به دعوا و کتک کاری هم منجر میشد. 6-7 ماه از این داستان شیرین میگذشت که ندا متوجه شد حامله شده و از این موضوع خوشحال هم شد چون فکر میکرد باعث تسریع در تعیین سرنوشتش و نهایتا ازدواج میشود ولی آرش پس از شنیدن موضوع بهم ریخت و عصبانی شد و ادعا کرد بچه مال من نیست و اینگونه کمی خاطر ندا مکدر شد. دو ماه گذشت و روابط این دو همچنان تیره ماند ولی ندا وضعیت فعلی و بچه شو دوست داشت و میخواست نگهش داره و مطمئن بود که آرش ولش نمیکنه و بهمین خاطر حتی فکر میکرد بدون همراهی دوست پسرش ، بچه را بدنیا بیاره و حتی اگه لازم شد بعنوان یادگار عشقش، بزرگش کنه و اینگونه بچه سه ماهه شد و یواش یواش پنهان کردنش غیرممکن. خانواده ی ندا نمیتوانستند بچه قبل از ازدواج را قبول کنند و باید اینکار را با اتکا به پسری میکرد که بتواند همه مسئولیتها را بپذیرد. آرش بتدریج و با راهنمایی مادرش، ارتباط با ندا را قطع کرد و ندا تبدیل به دختر تنهایی شد که بچه ای هم در شکمش رشد میکرد و وضعیت مالی و اجتماعی ناامیدکننده اش نمیتوانست آینده خوبی را نوید بدهد. دوستان ندا نگران غرق شدن ندا در رویاهای واهی بودند و با گذشت زمان امکان هر راه حلی از بین می رفت . ندا اجبارا و تحت فشار دوستانش به مامایی برای سقط جنین معرفی شد. دوران تصمیم گیری نهایی ندا دو هفته طول کشید و با بیخبری از آرش ، چندین بار به خودکشی و انداختن خود از پل هوایی و خوردن سم فکر کرد ولی همان تریپ مردانه اش موجب شد که زندگی را به این راحتی نبازد و به تنها آلترناتیو که حذف این بچه مزاحم بود فکر کند. بچه ای که میتوانست رابطه ضعیفش با پدر و مادرش را هم قطع کند و اینگونه تنها پشتیبانانش را در زندگی از دست دهد. حالا مشکلش این شد که 600 هزارتومن پول سقط را نداشت و دوست پسرش هم از هر گونه کمک دریغ میکرد و باپادرمیانی دختران دورو برش از میان کسانی که شیفته اش بودند و احتمالا با قولهای مساعدی برای آینده، پول را سرجمع کردند. روز موعود ندا مشکلات روحی پیچیده ای داشت، از طرفی قلبا علاقه مند بود بچه ی کسی را که دوست داشت و میتواند مایه پیوند عمیقتری بینشان شود را نگه دارد و از طرفی با رانده شدن از طرف دوست پسرش، از اولین زایمان غیرایمن با قرصهایی که معلوم نبود چقدر مناسب است، از ادامه سلامتش مطمئن نبود. بهر حال با همراهی و فشار طناز به محل مطب رفتند و دکتر قرصها را در مهبلش قرارداد و از آنها خواست، دو سه ساعت پیاده روی کنند. طناز با التماس خانه یکی از دوستانش را خالی کرد تا ندا را برای سقط آنجا ببرد و با حضور چند تا دختر دیگه، محیط را بگونه ای فراهم کرد تا ندا کمترین استرس را داشته باشد و در بین حاضرین دو دختر قبلا تجربه سقط را داشتند و این قوت قلبی برای ندا بود. بالاخره زمان موعود فرا رسید و جیغهای ندا در خانه ای که هیچ دکتر و پرستاری در آنجا نیود شروع شد و در میان این فریادها، دشنامهایی به خودش و همه مردهای دنیا هم شنیده میشد. پس از سقط، طناز ندا را با وجود درد فراوان به خانه خود برد تا بتواند پذیرایی مناسبتری از وی بکند و پس از چند روز ندا از اینکه خودکش نکرده بود و به زندگی زیبایش پایان نداده بود راضی بود و بدجوری دلش برای آرش تنگ شده بود!!!
سقط جنین در دنیا
از نظر سازمان ملل اعمال خشونت علیه کسانی که اقدام به انجام سقط جنین میکنند و همچنین اعمال خشونت علیه ارائه دهندگان امکانات مربوط به سقط جنین، توسط منابع دولتی و علمی به عنوان عملی تروریستی طبقه بندی شده است.طبق آمار سال 1393 ، سالی 150 تا 350 هزار سقط جنین در ایران اتفاق می افتد که روزی هزار مورد میشود و آمار سقط جنین در جهان روزی 150000 سقط است. سه چهارم کشورهای دنیا به زنها به هر دلیلی اجازه سقط می دهند که در بین آنها باید به 32 کشور اروپایی، استرالیا، چین ، ترکیه ، روسیه ،آلمان ، فرانسه و یونان اشاره کرد و قانون ایالات مختلف آمریکا کمی با هم فرق میکند. در مجموع قوانین کشورها یا به حقوق کودک بها میدهند و یا به حقوق مادر، گروه دوم معتقدند زمانی که خانواده یا مادر نتوانند از کودک مراقبت کنند و شرایط رشد برای کودک فراهم نباشد، به دنیا آمدن کودک نه تنها به جامعه کمک نمیکند بلکه آسیب هم میزند و نمونه آن کودکانی هستند که در مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست و یا در حاشیه شهرها بزرگ میشوند و بزهکار شده اند. در اکثر کشورها مادران تا 20 هفته اول مجاز به سقط هستند ولی در هلند در هر زمانی که مادر حس کند نمیتواند و یا نمیخواهد کودک را بدنیا آورد یا بزرگ کند، میتواند به کلینیک برای سقط مراجعه کند. در آمریکا 21 درصد حاملگیها و در انگلستان 23.5 درصد حاملگیها منجر به سقط جنین میشود و یک هشتم مرک و میر زایمان مربوط به سقط جنین ناامن (غیر بهداشتی) است و هفتاد هزار مرگ و میر و 5 میلیون معلولیت در سال نتیجه سقط جنین ناامن است و 24 میلیون زن از سقط جنین ناامن دچار ناباروری ثانویه شده اند.
اسفند 96
www.blog.sadinam.com وبلاگ
SADINAM.COM آدرس سایت
YOUROFICE@ تلگرام
INFO@SADINAM.COM ایمیل
رویای شهر 2030
داستان رویای شهر 2030

با گوشیم ماشینمو تگ کردم که دارم میرم تا تاکسی هوایی ، وسایل توی چمدون چرخ دار اسپورتم را یکبار دیگه با گوشیم چک کردم تا چیزی را فراموش نکرده باشم و از طبقه 42 بطرف پارکینگ برج رفتم ، ماشین جلو آسانسوری که از آن پیاده میشدم منتظرم بود ، یک تویوتا برقی زرد، همزمان درب صندوق عقب و درب عقب باز شد، چمدون را قرار دادم و سوار شدم و خوش آمد ماشین را بدون جواب گذاشتم. از سال 2025 شغلهای خلبانی و ملوانی و رانندگی حذف شده و هواپیماها و ماشینهای خود راننده شروع بکار کردند از مزایای این ماشینها اینه که بهیچ وجه تصادف نمیکنند و لذا قیمت ساخت آنها بشدت پایینتر از ماشینهای قدیمی است چون بسیاری از موارد ایمنی را لازم نیست در نظر گرفت و خودرو سبکتر و کم مصرفتر شده و از طرفی شبیه یک منشی عمل میکند و بسیاری از کارها را میتواند برایم انجام دهد خرید از هایپرها، انجام تعمیرات دوره ای خودش ، شارژ باطریها ، آوردن بچه ها از مدرسه و مراکز ورزشی و الانم که منو تا ایستگاه تاکسی هوایی میرسونه و بعد به پارکینک خونه برمیگرده تا باز از طریق گوشی بهش اطلاع بدم که بیاد دنبالم. اگه بخوام با ماشین به فرودگاه برم ، حدود دوساعت وقتم گرفته میشه ولی با استفاده از تاکسی هوایی که ده دقیقه با خونم فاصله داره ، ظرف بیست دقیقه به فرودگاه میرسم. تاکسیهای هوایی در چند نقطه شهر ایجاد شده اند و مانند متروها کمک میکنند که زمانهای سفر کاهش یابد. وارد تاکسی هوایی شدم ، هزینه تاکسی اتومات از حسابم کسر شد و از طریق یک دالان وارد هواپیمای کوچک ملخی 20 نفره شدم ،یک دختر ویتنامی راهنمایی کرد تا روی صندلی بشینم، هر وقت آدمهای شرق آسیا رو میبینم یاد املتهای خوش مزه اونجا میافتم که آشپزش چند بار اونا رو جلو مشتری به هوا می اندازه و اینجوری پشت و رو میکنه. دختره یکبار مقصد و زمان رسیدن را برام گفت تا مطمئن بشه اشتباهی سوار نشدم، از 5 سال پیش که نرم افزار مترجم گوشی ، نقش مترجم را بعهده گرفت ، ارتباط همه اقوام با هم میسر شد و دیگه کسی انگیزه فراگیری زبانهای دیگر را ندارد.کنارم یک دختر هندی با موهای بلند مشکی نشسته بود و رنگ پوست نسبتا قهوه ای و اندام لاغرداشت و سرجمع خوشگل بود و مصاحبتش مغتنم هرچند که من خیلی هندیا رو دوست ندارم، روبروم یک مرد میانسال اهل هاوایی نشسته بود، این اطلاعاتو تو لحظه نشستن گوشی تلفنم بهم میداد بهمراه تمام اطلاعات مربوط به اونها. یکساله یک کمپین ایجاد شده که تلاش میکنه برای کم شدن افسردگی ، مردم در هر موقعیتی با هم صحبت کنند، صندلیهای اتوبوسها، قطارها، هواپیماها ، پارکها و غیره رو روبروی هم گذاشتن و از مردم خواستن که لحظات کوتاه در کنار هم بودن را ، حتما صحبت کنند تا افسردگی مردم ناشی از زندگیهای تنهایی کم بشه. دختر هندی کنارم اسمش بیپاشا بود بمعنی رودخانه و هنوز داشت با دقت اطلاعات منو تو گوشیش میخوند، با خنده بهش گفتم بذار بقیه شو خودم بهت میگم ، از اینکه دستش برام رو شده بود یک کم خجالت کشید و توضیح داد که سه ساله با شوهرش ازدواج کرده و توی یکی از سه شهر آزاد هند زندگی میکنن و برای اولین بچه شون خیلی تحقیق کردند و علاقه مند شدن بیان تو تنها شهر آزاد ایران و تلقیح مصنوعی حاوی ژن اصلاح شده آریوبرزن سردار ایرانی هخامنشی را انجام دهند. چند ساله دیگر مردم سرنوشت بچه شونو بدست احتمالات نمیسپارن و بجای تولد فرزند طبیعی با هزاران بیماری و حساسیت و نقایص جسمی و روحی ، آینده فرزندشونو انتخاب میکنند ، استفاده از ژنهای خوب آسیای شرقی بعلت لزوم اصلاح قد و کوچکی چشمها ، گران تمام میشود و ژنهای اعراب هم با آن لبهای کلفت و موهای مجعد طرفدار نداره، ژنهای خوب ایران و روم بیشترین طرفدارو پیدا کرده و چون اثبات شده که تلقیح مصنوعی حاوی ژن هر منطقه، در همان منطقه بهترین بازدهی را دارد ، ایران و یونان مراکز پزشکی بزرگی را صاحب شده اند که به مردم دنیا سرویس میدهند. من خیلی بهیجان آمدم که یک دختر جوان هندی میخواد بچه ای بیاره که قراره کپی آریوبرزن بشه، سرداری که شاید خیلی از ایرانیها اسمشم یادشون نباشه و بی اختیار دست بیپاشا رو بوسیدم و بعد منو بیپاشا و جایدن خندیدیم و مختصری از زندگی آریو برزنو شرح دادم و جایدن از این قسمتش خیلی لذت برد که اسکندر از شجاعت آریوبرزن خوشش میاد و چندین پیشنهاد چشمگیر به او میکنه که پشت به وطنش بکنه و در خدمت اسکندر در بیاد و آریوبرزن همه رو رد میکنه و مرگ را بر خیانت به کشورش ترجیح میده و قبول نمیکنه به خدمت کسی در بیاد که صدها هزار آدم بیگناه را برای کشورگشایی بیهوده بکشتن داده است.بیپاشا تعریف کرد که چطور شبیه سازی زندگی پسرش را دیده و بر اساس این فیلم پسرش در 82 سالگی بر اثر ضایعه قلبی میمیره البته اگر تا اون موقع عمل روی قلبش انجام نشه و در این شبیه سازی ، نمرات تمام سالهای تحصیل فرزندشو دیده و همونجا تاریخ جشن دندون بچه شو مشخص کرده و شوهرش از حالا بفکر افتاده که برای بازی کریکت و درس ادبیات پسرش ، مربی مناسب پیدا کند! جایدن هم نذاشت فقط شنونده باقی بمونه و تعریف کرد که تو شهرای آزاد استرالیا زندگی میکنه و زنش و دختر خوشگلش تو جزایرهاوایی هستند و خانمش تو پایگاه فضایی نقش کنترل داده را بهعهده داره و خیلی از کارش راضیه و دخترش برای یک گردش علمی یک هفته ای با یک سفینه در حال چرخش بدور زمینه. از سال 2025 شهرهای زیادی در دنیا از قید حکومتهای خود آزاد شدند و تحت یک حکومت جهانی دنیای آزاد زندگی میکنند و برای اینکه تصور بدی در اهالی دنیای آزاد ایجاد نشه، مرکزیت آن در یک شهر فضایی که دور زمین میچرخه، قرار گرفت و رئیس جمهور با انتخاب تمام اهالی دنیای آزاد انتخاب میشود و دوره ریاست وی تا زمانی که 70 درصد رای اهالی را داشته باشد، ادامه دارد و در هر ساعتی از شبانه روز که آرااش زیر 70 درصد برسد، خلع میشود و از بین ده کاندیدای مورد علاقه اهالی، بین سه نفر اولشون رای گیری میشه و ظرف 24 ساعت ، رئیس جمهور جدید انتخاب میشود و در این 24 ساعت رای گیری، کاندید رتبه اول، نقش رئیس جمهور موقت را بهعهده دارد.مجلس ملی هم مرکب از یک میلیون نفر نخبه در گروههای ده گانه است که قوانین مورد نیاز دولت را بصورت غیرحضوری مصوب میکند و زمان بررسی و تصویب از سه روز تجاوز نمیکند، البته مجلس حق دارد در زمان تصویب مواردی که احتیاج به تحقیق داشته باشد، قانون تصویب شده را موقت محسوب نماید و بین یک ماه تا یکسال جهت انجام تحقیق و تصویب قانون نهایی درخواست زمان نماید. نکته مهم اینکه مجموع قوانین مصوب کشور هیچوقت از هزار قانون تجاوز نمیکند و کمپین ساده سازی در تلاش است که مجموع قوانین به 730 مورد کاهش یابد. با اینحال دنیای آزاد دائما مورد انتقاد حکومتهای کشورها قرار دارد وآنها را متهم به بیدینی و بیوطنی میکنندو از همه گیر شدن این دولت نگرانند . جالبه که ظرف 10000 سال زندگی مدنی انسانها، دین و ملیت دو حربه ای بوده که قدرت طلبان با کمک آن توانسته اند مردم بیگناه را روبروی هم قرار دهند و جنگهای خانمان سوز را برپا کنند و با دستآویزملیت یا دین ، کشتار و جنایات وحشیانه را مرتکب شوند. و چهره خشنشان را پشت نقاب مصلحت اندیشی پنهان نمایند. با رسیدن تاکسی هوایی به فرودگاه ، پیاده شدیم و علی رغم علاقه به قبول دعوت جایدن و بیپاشا برای خوردن قهوه و گپ زدن، با تذکر گوشی همراه مبنی بر لزوم یک ربع فعالیت ورزشی قبل از سفر 8 ساعته به کانادا ، بطرف قسمت بدنسازی فرودگاه رفتم و قبل از ورود به باشگاه، ربات تحویل گیری وسایل، چمدانم را جهت قراردادن در قسمت بار هواپیما تحویل گرفت و ضمن کنترل نرم افزاری وسایل داخل آن، به گوشیم تاییدیه تحویل را فرستاد. در باشگاه، داریا دختر روسی در کنارم نرمش میکرد و توضیح میداد که برای اولین بار یکی از شهرهای روس قراره یه دنیای آزاد بپیونده و اونم داشت به کانادا میومد تا اسمش را بعنوان نماینده دومیلیون اهالی شهر یکاترینبورگ بعنوان اولین شهر آزاد روسیه ثبت کنه و خوشحال بود که بعنوان سی امین شهر آزاد دنیا ثبت میشه. تاکنون 29 شهر از 20 کشور دنیا به دنیای آزاد پیوسته اند که آخرین آن لس آنجلس ایالت کالیفرنیا آمریکا بوده است. چند شهراز اروپا ، ایران ، هند، چین ، ژاپن ، استرالیا ، شیلی ، ونزوئلا، کانادا ، کره جنوبی، سیشل ، آمریکا و باهاما مجموعه شهرهای دنیای آزاد محسوب میشود. وقتی فهمیدم داریا مثل من داره به کانادا میاد تا در کمیته امنیت و رفاه مردم در مونترال کانادا شرکت کنه، از طریق گوشی، دو تا صندلی کنار هم در هواپیما گرفتم تا بیشتر بتونم از توضیحاتش بهره مند بشم. داریا خیلی سفید و قد بلند بود با موهای بلوند خیلی روشن نزدیک به سفید تا زیر کمرش ، و مثل بیشتر دخترای روسی، تیپ مانکنی داشت و با 28 سال سن، تخصصش داده پردازی رباتها بود و فوق العاده فعال اجتماعی که اکنون مفتخر میشد که نماینده مردم آزاد روس شود . بعد از اینکه موفق شدم سیتهای کنار هم با داریا داشته باشیم، اونم غذای مورد علاقه شو تو هواپیما به غذای ایرانی تبدیل کرد که احترامی به من گذاشته باشه. اخیرا این امکان ایجاد شده که در پروازهای طولانی، غذا و نوشابه طول پرواز را از قبل انتخاب کنید. با تموم شدن نرمش به سمت هواپیما رفتیم و مکان یاب گوشی گیت خروجی و صندلی انتخابی را نشان میداد و مهمانداران هواپیما جنبه نمایشی پیدا میکردند و نیازهای مسافران و پذیرایی هم توسط رباتهای مهماندار انجام میشد ولی در هر حال برای مواقع اضطراری ، مهمانداران حضور داشتند. پس از نشستن و پذیرایی با یک نوشیدنی ولرم، داریا از تلاشهای سه ساله مردمش برای آزادی از قید حکومت سخت گیر روسیه میگفت و فکر میکرد رضایت آمریکا به جدایی لس آنجلس و جزایر هاوایی از آمریکا ، تاثیر زیادی برپایان مقاومت روسیه در مقابل مردم آزادیخواه داشته است. داریا ضد مذهب نبود و شخصا هیچگونه علاقه مذهبی هم نداشت ولی تاکید میکرد مردمی که در مناطق مذهبی زندگی میکنند ، بیشترین مشکل را در جدایش از حکومتهایشان و پیوستن به دنیای آزاد دارند و معتقد بود که اینها هم چوب مذهب را میخورند و هم چوب ملیت را و از اینکه یک شهر در ایران توانسته از اینهمه بند رهایی پیدا کنه تعجب میکرد و البته درست میگفت، بیشتر مذاهب دنیا در منطقه خاورمیانه متولد شدند و با اینکه مریدان این مذاهب بخون هم تشنه اند ولی در مخالفت با دنیای آزاد، همفکری عجیبی بین مسلمانان و یهودیان و مسیحیان ایجاد شده است که تلاش میکنند با چوب تکفیر مانع از پیوستن مردمشان به این نهضت شوند.اینقدر داریا خوب تحلیل میکرد و با هیجان توضیح میداد که دلم نمیومد توی پرواز بخوابم و در نهایت طوری خوابم برد که داریا بیدارم کردو گفت تو فرودگاه مونترالیم ، داریا یک ماشین گرفت و به اتفاق به سمت کمیته حرکت کردیم. ماشین مارو داخل مجلس پیاده کرد و با کمک گوشیمون ، صندلی خالی را پیدا کردیم و نشستیم. بیش از ده هزار نفر در جلسه حضور داشتند و هر کس در صندلی خودش در کمیته های فرعی در حال اظهار نظر بود. ناگهان رئیس جمهور در کمیته حاضر شد و خبر داد که به عضویت سازمان ملل پذیرفته شده ایم و همه میدانستند که این خبر خوبی برای دنیای آزاد نیست، چون هر گونه پیوستن مردم شهرهای دنیا ، تلاش دولت مرکزی ما برای تضعیف کشورهای دیگر و برهم زدن نظم جهانی محسوب میشد!!!
اسفند 96
www.blog.sadinam.com وبلاگ
SADINAM.COM آدرس سایت
YOUROFICE@ تلگرام
INFO@SADINAM.COM ایمیل
قصه نبش قبر3
مدرسه ما
من در یک مدرسه دولتی درس میخوندم، از این مدرسه هایی که ته یک کوچه بلند و باریک بن بست بود و عرض کوچه به اندازه عرض درب نفررو مدرسه بود. از درچوبی که میگذشتیم، دو پله پهن آجری پایین میرفتیم و به کف حیاط بزرگ آجرفرش مدرسه میرسیدیم و عرض حیاط دوبرابر یک صف سی چل نفری دانش آموزی بودو بعدش ساختمون دو طبقه مدرسه، ساختمونی که صبحهای خنک پاییز و روزای یخ زمستون باید جلوش صف میکشیدی تا وقت کلاس بشه و اجازه بدن بریم تو کلاس، حالا روزای معمولی رو اگه میکشتنمون هم تو کلاس نمیموندیم ولی روزای خیلی سرد و برفی چرا باید صف میبستیم؟ و مث اینکه دفعه اوله داریم ساختمون مدرسه رو افتتاح میکنیم ، همه باهم بریم تو رو نمیفهمیدم و یا با چه اصراری زنگای تفریح همه رو از کلاس بیرون میکردن، کلاسای ما هیچ چیز شکستنی و خراب شدنی نداشت که فک کنی بچه ها خرابش بکنن، میز و نیمکتای چوبی و میز چهارپایه و صندلی چوبی معلم که روش یک دفتر حضورغیاب بود و تخته سیاهمون که واقعا سیاه بود و گچ و تخته پاک کن، سالهای بعد تخته سیاهها، سبز شدن و دیگه اصلا تخته نبود، دیوار گچی بود که سبز شده بود و زیرشم تخته ای بود برای گرفتن گچ و گذاشتن تخته پاک کن. اون موقعها هنوز تنبیه بدنی رایج بود ، سال اول دبستان مدیرمون با ترکه کلاس پنجمیا رو میزد و وحشت ما رو میگرفت که یه روزی هم نوبت ما بشه، ولی خوشبختانه دنیا تند تند تغییر میکرد ، تنها تنبیهی که تو دوران دبستان نصیب ما شد ، گذاشتن مداد لای انگشتا بود که خداییش خیلی درد میگرفت. این معلم ما با چنان آرامشی مدادو لای انگشتامون میذاشت و فشار میداد و کاملا از نتیجه انسان سازی این کارش مطمئن بود و تازه برای چه گناهی؟ یک خط از مشقمونو ننوشته بودیم یا بدخط بود و اصلا این سادیسمو داشت که باید تو کلاسش دو سه نفر اینجوری تنبیه میشدند و گرنه فک کنم شبش خوابش نمیبرد. لباسمون یک کت شلوار فولادی رنگ بود که یقه شو یک پارچه سفید دوخته بودن و البته فقط هفته اول مدرسه، کت شلوار محسوب میشد و پس از چند تا بازی و دعوا دیگه نمیشد اسمشو کت شلوار گذاشت ولی بهر حال تا آخر سال هم ما اونو تحمل میکردیم و هم اون ، مارو. زنگای تفریح دنبال سرهم میکردیم ومی افتادیم و پامیشدیم و البته اولین فحشای زندگیمونم یاد گرفتیمو و با خنده تکرار میکردیم و مواظب بودیم جلو معلما یا توی خونه از دهنمون در نره! احتمالا فقط ایرانیا یک زندگی دارن که میدونن خلافه ولی تو اون زندگی بیشترم بهشون خوش میگذره و راحت ترن و یک زندگی نمایشی هم دارن که خیلی مودب و حساب شده رفتار میکنن ویک کم معذبن جلو افراد غریبه و بزرگترا. زنگ آخر هم با بچه های کلاس بیرون میومدیم و کلی با هم حرف میزدیم و باز دنبال سرهم میکردیم و کیف و کتاب همدیگرو تو جوی آب و وسط خیابون پرت میکردیم وچند نفر کیف داشتن و کتاباشونو توش میذاشتن ، بعضیا هم تو پلاستیک کتاباشونو میذاشتن و بعضیا که احتمالا فقیرتر بودن پلاستیکم نداشتن. یکی از بچه ها که شجاعتر بود عملیات آکروباتیک انجام میداد یعنی میرفت رو خط سفید وسط خیابون رو آسفالتا میخوابید و ما از اینکه نمیترسه که ماشینا زیرش بگیرن بهش غبطه میخوردیم. دست آخر هم پس از خداحافظی با دلخوری راهی خونمون میشدیم.تو خونه هم همیشه یک خبری بود، یا چن تا زن همسایه جمع بودند و با مادربزرگم داشتند غوره پاک میکردن که هم خشک کنن و بشه گردغوره و هم آبشو بگیرن و در مورد بقیه همسایه ها حرف میزدن و ماجرا تعریف میکردن و غش غش میخندیدن ، تو اینجور مواقع برا اینکه از کمک کوچکترها هم استفاده کنن یکی از زنها که خوش صحبت تر بود ماجرای جالبی را تعریف میکرد که همه بچه ها رو میخکوب میکرد و گاهی بزگترا پادرمیانی میکردن و قول میدادن که بقیه قصه رو نمیگن تا یکی دو تا از بچه ها بتونن بموقع به دستشویی برسن،یا چراغ پرمز بزرگ را که وسیله پخت وپز برای مهمونی ها بود را وسط حیاط گذاشته بودن و رب میجوشندن و یا دسته جمعی مشغول درست کردن خیارشور و ریختن تو تینهای روغن نیاتی بودن، بعضی روزا هم که تشت وسط حیاط بود و رژه های لباس پر، معلوم بود که یه عالم لباسو با دست تو طشت شستن و تو حوض آبکشیدن،ماهی یکبار هم روضه داشتیم که زنانه بود و دوتا آقا داشتیم یاآلله کنان میرفتن رو یک صندلی چوبی تو پذیرایی، وسط زنها مینشستن و صحبت میکردن و آخرشم اشک زنا رو در میآوردن و بعضی از زنها چنان گریه میکردن که انگار همین الان خبر خیلی بدی بهشون رسیده! ،بعدشم آقا از پذیرایی بیرون میومد و تو حال مینشست و ضمن اینکه یک چای خوشرنگ کنارش میذاشتن، یک پاکت نامه که توش پول بود به آقا میدادن و آقا بدون اینکه نگاه کنه چقدره ، میذاشت تو جیب بغلش و بعد ساعتشو از جیب ساعتی بغلش که با یک زنجیر نقره ای به قباش وصل بود در میاورد و درشو باز میکردو یک نگاهی میکرد و با عجله چایی رو میخورد و خداحافظی میکرد و در حالی که صدای چند تا حاج خانم شنیده میشد که میگفتن حاج آقا التماس دعا ، می رفت و هرکدام 10 دقیقه. وقتی هم آقا میرفت ، زنها با خوشحالی چادراشونو رو شونشون مینداختن و همگی باهم حرف میزدند و میخندیدن و در عین حال مراقب همه حرفایی که بقیه با هم میزدن، هم بودن.تو بعضی خانواده ها، بعد تموم شدن روضه یکی با سینی یا قابلمه ، دایره میزد و بقیه خانما هم با رقص دلی از عزا درمیاوردن. قبل از شروع روضه هم دور تا دور اتاق پذیرایی پتوهایی که روکش سفید داشت می انداختند و البته پشتی برای تکیه دادن و هر دو متر یک قندون قند و یک جاسیگاری! تنها چیزی که تو روضه سرو میشد چایی بود و در روزای خاصی خرما هم دور میدادن. تا چند وقت قبل تو روضه سیگار هم میذاشتن و من باید میرفتم سیگار 50 تایی هما و یک بسته سیگارفیلتردار زر میخریدم که کنار جاسیگاریها، سیگار هم باشه و برای مراسم ترحیم تو مسجدا یک ظرفای چینی دوقسمتی میذاشتن که یکطرفش سیگار بود و یک طرفش جاسیگاری. یک حاج خانم بود که میرفت بالای مجلس مینشست وسیگارشو خودش میپیچید و میکشید و از این سیگارای آماده دوست نداشت. سیگارو بیشتر خانمای مسن تر میکشیدند و جونترا دور و بر قلیون جمع میشدند که از صبح تنه شو تو حوض انداخته بودن تا نم بکشه بعدشم با تنباکو و ذغال میم(ذغال درخت انگور) چاقش میکردن .روزی که روضه داشتیم از ظهر چند تا خانم مخصوص روضه میامدند و یکی قند میشکست و یکی سماور خیلی بزرگ که مخصوص روضه بود را روشن میکرد و استکانها را دستمال میکردند و قندونا رو پر میکردن و آماده شروع روضه میشدند، اتاق پذیرایی تنها اتاق مرتب ما بود که فقط برای روضه های ماهیانه و یا مهمون درش باز میشد و یک جفت قالی قشنگ توش فرش بود و پرده های شیک داشت و لوستر داشت و بخاریش نو بود.

پرمز
یه مدرسه ملی بود نزدیک خونمون که سرویس مدرسه داشت و بچه ها با کت شلوارای مرتب توش می نشستن و بعضیاشون پاپیون هم داشتن از این مدرسه هایی که ناهار هم میخوردن و گردش علمی میرفتن و تو شهر دو تا از این مدرسه ها بود که هر دو هم سرویسشون فولکس استیشن بود. هنوز سه چارماه از حضور تو این مدرسه کلاس دومم نگذشته بود که انگار یک آشنا تو اون مدرسه ملی پیدا کردیم و منتقل شدم به مدرسه جدید البته چون دور نبودیم سرویسشو نگرفتیم و ظهرا هم برا نهار بخونه میرفتیم نمدونم چرا نسبت به اونایی که خونشون دور بود و با سرویس رفت و آمد میکردن و ناهارم تو مدرسه میخوردن حسودیم میشد. با اینحال شهریه اش برای یک سال 400 تومن بود(57 دلار) اینجا بچه ها خیلی عزیز بودن و چیزی بنام تنبیه بدنی وجود نداشت تازه کلی هم وسایل ورزشی داشت که ما تا حالا ندیده بودیم. زنگای تفریح چوبپا بازی میکریم. دو تا چوب مثل عصا بود که یک جاپا تو فاصله نیم متری از زمین داشت و بعد از اینکه پاهامونو رو جاپاها میذاشتیم با کمک چوبا راه میرفتیم تازه یک دونفره هم داشت که استفاده از اون کار ما نبود. زنگای ورزشم یک گروه ژیمناستیک کار میکردن با میله بالانس و خرک و غیره و چند تایی هم کشتی میگرفتن و هنوز تو سنهای ما پینگ پنگ بازی نمیکردن ما هم با چند تا از بچه ها دزد و پلیس بازی میکردیم.بعد ازظهرای پنج شنبه هم پروژکتور و فیلم میاوردن و فیلم میدیدیم. کاردستی بچه ها هم ساخت تابلو برق بود که با یک چراغ خواب کوچک و شاسی و باطری روشن میشد دیگه خداییش یک سر و گردن از بچه های دیگه بالاتر بودم. ظهرا میرفتیم خونه و باز 2 تا 4 کلاس داشتیم و برمیگشتیم.

تو مسیر یک چلوکبابی بود که همیشه بوهای خوبی از توش میومد و تبلیغش یک نفر بود که چند تا چلوکبابو با اون سر قابلمه های روحی روش ، تو یک طبق گذاشته بود و رو سرش داشت میبرد و بخار از غذاها بلند میشد و واقعا هم هنوز اینجوری چلوکباب برا بازاریا تو حجره شون میبردن. اون زمانا کسی نمیرفت رستوران غذا بخوره واسه همینم من هیچوقت عنوان نکردم که من دوس دارم یکبار برم اینجا غذا بخورم ، چند سال بعد چند تا از فامیلا از تهران اومدند و یه روز رفتیم و ساندویچ مغزخوردیم و چه خوشمزه بود و اون زمان ساندویچ فروشیهای شهرمون به پنج تا نمیرسید و ما البته تو دومین شهر بزرگ کشور بودیم. و من خوشحال که راه ساندویچ خوردنو یادگرفتم!
اگه مهمونی دعوت میشدیم که چلوکباب با دوغ داشتند دیگه سرازپا نمیشناختیم و وقتی نفری یک نوشابه هم میدادند دیگه آخر خوشبختیمون بود. مهمونیا تو خونه بود با پلو خورش و تنگای بلور بزرگ دوغ و ترشی خانگی وظرفای چینی که فقط واسه مهمونا از تو کمد درمیومد و سفره های پارچه ای سفید . قیمه و قورمه سبزی راتوی اون بشقابای چینی سفید گل قرمز گود می ریختند طوری که گوشتای قلمبه و یک لیمو امانی بزرگ بادکرده خودنمایی کنه و روشم با سیب زمینی سرخ کرده و یا زرده تخم مرغ آبپزرنده شده تزئین میکردند، همیشه موقع گذاشتن خورشها یک کم از آب خورش روی سفره پارچه ای سفید میریخت و سفره رو نارنجی و سبز میکرد و قطعا حرکت چشم و ابروی تند بزرگترا رو بدنبال داشت و دیس چینی بزرگ برنج با زعفرون زرد و نارنجی روش که ازش بخار مطبوعی بلند میشد، آخرین چیزی بود که در کنار نمکدون چینی و تنگ دوغ کاکوتو قرار میگرفت و برق چشمان مهمانان را بدنبال داشت.و چه بگو بخند و شوخی سر سفره ها رواج داشت و چه خوشحال بودن مردم وقتی قرار بود برن مهمونی یا مهمون داشته باشن.واقعا مهمونی رفتن و مهمونی گرفتن خیلی بیشتر از حالا رایج بود با اینکه مردم وضعیت اقتصادی ضعیفتری داشتن. الان مردم به غار تنهایی خودشون پناه بردن و با اینکه امنیت خیلی بیشتر شده، انگار بیشتر از قبل از هم وحشت دارن.غذاها بجز موقع مهمونی ، خیلی ساده بود. تازه مد شده بود که شبای جمعه مردم پلو بخورن ، بقیه وقتا غذاها نونی بودن ، اگه مادر بزرگم حوصله شو داشت که گوشتا رو تو هاون سنگی با گوشت کوب بزرگ چوبی بکوبه، ظهر کوفته تبریزی میخوردیم(هنوز گوشت چرخکرده رایج نبود و گوشتو میکوبیدن البته چرخ گوشت دستی بود ولی کار کردن باهش خیلی زور میخواست)، گاهی هم موقع نماز صبح ، نخود و لوبیا و گوشت را تو هرکاره میذاشتن و رو چراغ سه فتیله ای و ظهر یک آبگوشت مفصل با ترشیای هفت میوه خانگی میخوردیم، تابستونم بساط آبدوغ خیار براه بود و اگه کسی از در و همسایه حضور داشت و یا دایی و عمو، کشمش و گردو و کره تلمی هم توش می زدن، اشکنه هم از اون غذاهای دوست داشتی و فوری بود و تازه هرکسی یه جور درستش میکرد، کوکو سبزی وکوکو سیب زمینی هم جزو غذاهای خوشمزه بود، بیژ بیژ هم جزو غذاهای بهتر محسوب میشد که با گوشت و سیب زمینی بود و خیلی از شبها سیب زمینی آب پز و نعنا خشک گاهی هم همراه با تخم مرغ آب پز و کره ، خیلی از روزها هم آش رشته که اینقدر میخوردیم که نمیشد از سرسفره پاشیم از بس دلمون پر شده بود و البته همیشه کنارش یک کوکو سبزی هم داشت، روزی که قرار بود آش رشته بخوریم از صبح یک نفر مامور میشد که کشکو تو تغار نم کنه و بعد اینقدر کشکارو به بدنه دون دون تغار بکشه که کشک مایع درست بشه و مواظب بود که شامل این مثل نشه که "همه کشکاش نرمه قوروته".هنوز سوپ رواج پیدا نکرده بود ولی آشهای دیگه ای هم مثل آش آلو ، کم و بیش پخته میشد و خدا نگه داره نون و پنیر و گردو و ماست چکیده و سبزی و هندوانه، که خیلی از وعده ها با ترکیبهای مختلفی خودشو بعنوان یک غذای کامل سر سفره جا میداد و اگه حرف میزدی میگفتن ننه جان خدارو شکر کن ، خیلیا همینم ندارن بخورن و اونوقت بود که زبونمون بسته میشد و نمدونم چرا موقع خوردن غذاهای بهتر ، این جمله رو نمیگفتن.

هرکاره -چراغ سه فتیله
نکته جالب اینکه مواد لازم برای غذا رو همون روز میخریدیم. روزی که آبگوشت داشتیم پنج سیر(هر سیر 75 گرم) گوشت میخریدیم با نیم کیلو نخود لوبیا قاطی که بقال سر کوچه داشت و پیاز و سیب زمینی و چون هنوز یخچال و فریزر جزئی از زندگی مردم نبود ، مجبور بودن فقط به اندازه نیاز همان روز خرید کنند. و چون مبنای زمان پخت گوشت ، چراغ سه فتیله ای بود ، بنابراین از ساعت 8 و 9 صبح دیگه کسی از قصابی گوشت نمیخرید ، چون پخته نمیشد. و یخ هم از بقالی میخریدیم که آوردنش بخونه چه سخت بود و چند بار بین راه باید میذاشتیمش رو زمین و دستامونو با هوای دهنمون گرم کنیم و بهم بمالیم تا کرخیش خوب بشه.تنها خریدهای عمده مردم برای زمستونا، پیاز بود و سیب زمینی و ذغال که باید اول تو حیاط میشستن و خشک میکردن و بعد به محل انبار ذغال منتقل میشد و وسایل ترشی که تو پاییز ترشی درس میکردن و خیارشورایی که توی ظرفای حلبی روغن می انداختن و سرشو لحیم میکردن و ربی که با گوجه فرنگی تو خونه درست میکردن و گرفتن آبغوره برا زمستون و انداختن سرکه. گاهی گرد غوره هم درست میکردن.در واقع پرکارترین فصل زنهای خانه دار، پاییز بود که باید خودشونو برا زمستون آماده میکردن. بیشتر وسایل با گاری اسبی جابجا میشد نفتو با گاری اسبی درب خونه میاوردن و هنوز اسب و خر و الاغ در شهر زیاد بود وواسه همین رفتگرها ته جارو سیخیشان یک کاردک فلزی وصل بود که میتوانستند فضولات این حیوانات را از روی زمین بکنند و تمیز کنند.

هاون سنگی
یه روز تعطیل ، کلی مادرم و مادربزرگم باهم پچ پچ کردنو منو صدا کردن که برم پنجاه تا نون سنگک بخرم، خرید نون خونه با من بود ولی پنجاه تا نون تا حالا نخریده بودم و بعد از کلی فضولی معلوم شد که یک بخشنامه دفاع غیر نظامی تو مدرسه مادربزرگم اومده و مدیر و معلما به این نتیجه رسیدن که میخواد جنگ بشه و مدیره به همه توصیه کرده که مقداری اقلام بخرند،چون مادربزرگم تجربه جنگ دوم جهانی و کمبود نون را داشت تصمیم گرفتند که یه مقدار نون بخریم و خشک کنیم که اگه همه از بی نونی تو جنگ مردن ، ما حداقل زنده باشیم، منم خوشحال از اینکه یک هیجان جدید قراره به زندگی اضافه بشه و دوچرخه رو برداشتم و رفتم نونوایی سنگکی که خیلی از ما دور بود. بدبختی این بود که نونواهه گیر داده بود که پسرجان برو از بابات بپرس ظهر مهمون دارین یاشب و چه ساعتی؟ برا همون ساعت من نونو برات کنار میذارم و با زحمت من تونستم متقاعدش کنم که همین الان نونو لازم داریم، یک کم هم نگران بودم که نکنه تا چند ساعت دیگه دیر باشه و جنگ بشه و ما نتونیم 50 تا نونو بخریم! نونا رو که گرفتم رو دوچرخه گذاشتم و پیاده بسمت خونه دوچرخه رو کشوندم و تو اون لحظات هیچی از یک فاتح جنگ کم نداشتم. خونه که رسیدم همه بکار افتادن، تو اتاق زیر شیروانی چند تا بند بستند و نونا رو مثل لباس رو بندا انداختن تا خشک بشه و قرار بود همه اینکارا مخفیانه از فامیل و همسایه ها انجام بشه و در تمام مراحل ، مادربزرگم که تنها کسی بود ، تجربه جنگ داشت مانند یک فرمانده دستورات اکید صادر میکرد و بقیه رو هدایت میکرد و همه در اطاعت محض بودن. بعد از چند روز هم در یک ساعتی که مطمئن بودیم مهمان درب خونه رو نمیزنه ، چند تا چادرشب بزرگو زیر شیروانی بردیم و نونا رو توش بستیم و حالا دیگه هیچ کاری نداشتیم و منتظر جنگ موندیم! روزها و هفته ها و ماهها گذشت و هیچ خبری از جنگ نشد و یواش یواش غرغرهای مامانم به مادربزرگم شروع شد که اینهمه نون خشکو چکار کنیم ؟ دردسرتون ندم هیچ تابستونی ما اینهمه آبدوخیار نخوردیم البته با نونای خشک جنگ و بدیش این بود که نونا بوی خاک گرفته بود ولی چاره ای نبود نه میشد اسراف کرد و نونا رو دور ریخت و نه میشد مقداریشو به کسی داد، چون میترسیدیم لو بره که این همه نونو برا چی خریدیم! و این راز برای همیشه در خانواده ما مخفی ماند! اون موقعها هنوز نون خیلی مقدس بود، تو خیابون و کوچه ها که راه میرفتی ، بارها میدیدی که زنی یا مردی خم میشه و یک خرده نون رو از زمین بر میداره و فوت میکنه و میبوسه و بعدش تودرز آجرای دیوار و یا لبه پیش آمده دیوار میذاره و تو کوچه ها، رو دیوارا و لای آجرا مقدار زیادی از این خورده نونا بود که بعضیاش مال ماهها پیش بود و من ندیدم که حتی پرنده ها به اینا توجه کنند و هیچوقت نفهمیدم مردم با چه هدفی اینکارو میکنن، البته اونا فقط هدفشون این بود که زیر پا نباشه وبه بعدش کاری نداشتن.اینم از اون رسمای بود که در گذر زمان فراموش شد و الان مردم نون درسته رو خشک شده یا کپک زده دم در خونه میذارن.

روزای جمعه برنامه حموم عمومی داشتیم که این اواخر میرفتیم حموم نمره (خصوصی) و تو حموم بیشتر بچه های مدرسه رو میدیدیم چون همه مردم با یک برنامه زندگی میکردند و تازه تو خونه هم کلی برنامه ها بود که به جمعه ها اختصاص داشت، گاهی تو کوچه صدا میکرد پنبه زن و صداش میکردیم بیاد تو حیاط و پنبه های لحاف تشکا رو بزنه ، یا آب حوضی صدا میکرد، میاوردیمش آب حوضو خالی کنه، و خلاصه تا شب خیلی از مشاغل از جلو خانه ها رژه میرفتن و صدا میکردن و مشتریهاشونو پیدا میکردن از چاقو تیز کن و برف انداز و چاه خالی کن و فروشندگان دوره گرد و خریدار لوازم عتیقه و حتی گداها هر کدام با وزن و قافیه مخصوص بخود آهنگی سرمیدادند که منحصر بفرد بود و اهالی از روی آن میشناختنشان. اون روزا مغازه های جدیدی باز شدن که تلویزیون میفروختن و مارکای مشهورش شاب لورنس بود و آر سی ای و چند تا دیگه ولی هنوز تو شهر ما برنامه تلویزیونی پخش نمیشد و یه روز عصر تو مدرسه چند تا از بچه ها با عجله رفتن خونه که امروز برنامه های تلویزیونی افتتاح میشه و انگار از چند روز قبل تلویزیون خریده بودن و منتظر امروز بودن. من و چند تا از بچه ها در حالی که سعی میکردیم خجالتمونو پنهان کنیم که از این موضوع خبر نداریم، سرمونو به حرف زدن بند کردیم، ما تو خونمون رادیو هم نداشتیم آخه بابام میگفت حرومه ولی چند بار خونه فامیلا داستانای شبشو گوش کردم و آهنگاشو و دلم نمیخواست از کنارش تکون بخورم و ترجیح میدادم بازی با بقیه رو بیخیال بشم. دو سه روز بعد دوستم که همیشه زنگای تفریح با هم بودیم ، واسم تعریف کرد که دیشب بابام با یک تلویزیون اومده خونه و یک نفر هم اومده آنتنشو نصب کرده، بعد از رفتنش مامانم رفته یک لباس خوشگل پوشیده و اومده جلو تلویزیون رقصیده و هممون کلی دیشب خوشحالی کردیم ، منو میگی؟ رقص؟ تلویزیون؟ خوشحالی؟ انگار دیگه معنی هیچکدوم از کلماتی که دور و برم بود را نمیفهمیدم، خیلی احساس عقب ماندگی بهم دست داد این دوستم هم خونه شون کوچکتر از ما بود و هم جاش خیلی دورافتاده تر ولی الان احساس میکردم که انگار خوشبختیهایی داره که ما نداریم و نمدونم چی گفتم که دلخور شد و رفت و یکی از بچه هایی که خانوادش مث خانواده من حروم و حلال سرشون میشد، پیشم اومد و گفت دیگه با این پسره نگرد. اینا تلویزیون دارن و جاشون تو جهنمه! یک کم از اینکه این پسره با این همه خوشبختی میره جهنم دلم خنک شد ولی بازم هر چی فک میکردم میدیدم دلم میخواد بابام تلویزیون بخره و مامانم از خوشحالی لباس خوشگل بپوشه و بیاد برقصه و هممون خوشحال باشیم!!!

بهمن 96
www.blog.sadinam.com وبلاگ
SADINAM.COM آدرس سایت
YOUROFICE@ تلگرام
INFO@SADINAM.COM ایمیل
هدایت پروژه های بزرگ ساختمانی نیاز به مهندسین کارآزموده دارد